#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_242


با درد بدى كه توى ناحيه ى سر و گردنم داشتم چشمامو باز كردم

هوا تاريك تاريك بود

كمى كشيد تا به خاطر بيارم كه چه اتفاقى واسه مون افتادم ... به پندار نگاه كردم كه هنوز هم بيهوش افتادم بود روى صندلى از پيشانى اش خون مى چكيد ... مثل اينكه موقع سقوط از جاده سرش با شيشه برخورد داشته ... شكمش هم پاره شده بود ... ماشينم كه ديگه تقريبا له شده بود ... اطراف را نگاه كردم تا چشم كار مى كرد همه جا درخت و چمن بود و تنها صداى زوزه ى گرگ ها و جيرجيرك هاى پنهان شده در لاى چمن ها به گوشمان مى رسيد ... آه بلندى كشيدمو پندارو صداش كردم

_پندار.... صدامو ميشنوى ؟!

جواب نداد

دستمو روى قلبش گذاشتم

كند مى زد

چند ضربه به صورتش وارد كردم و شروع كردم به صدا كردنش ...

_پندار ... پندار .. بلندشو خواهش مى كنم

اما بى فايده بود

_پندار تو روخدا ... چشماتو باز كن

زدم زير گريه

_پندار خواهش مى كنم چشماتو باز كن .. پندار بلندشو ... من دوست دارم .. پندار منم مثل تو نميتونم مجازات شدن و درد كشيدن تو رو تحمل كنم ... بلندشو ...

دستامو مشت كردم محكم به سينه اش كوبيدم ... اما او گويا مرده بود و بدون هيچ حركتى روى صندلى ماشين ولو شده بود ... چشمانم شروع به باريدن كرد ... به آسمان نگاه كردم و چشمامو بستم

_خداجونم خواهش مى كنم .. من دوستش دارم ... ازم نگيرش .. يه فرصت ديگه بهم بده ... پندارمو بهم برگردون ... اصلا منو به جاش بكش ولى بذار اون زنده بمونه ... من بدون پندار نميتونم زندگى كنم ... منو اينجورى مجازاتم نكن خدا ...

romangram.com | @romangram_com