#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_241


_فكر كنم ترمز بريده ام ...

_پندار_ هيچى نيست صحرا نترس .. ماشينو بزار رو دنده ى سنگين و ترمز دستى رو بكش ... يواش يواش سرعتش كم ميشه ...

به حرفش گوش كردم ... اما ماشين همچنان با سرعت بالا بر روى جاده ى پر پيچ و خم در حال حركت بود ...

_بى فايده است

_پندار_ دوباره امتحان كن

تمام كاراى دفعه ى قبل رو مو به مو انجام دادم .. اما باز هم فايده نداشت

_پندار واينميسته !

هنوز حرفم تموم نشده بود كه نور چراغ كاميونى كه از روبه رومون ميومد چشمامونو كور كرد .. به روبه رو خيره شدم .. فاصله مون با كاميون خيلى نبود ... هيچ چيزى به سرم نمى رسيد .. هرلحظه منتظر بودم كه تصادف كنيم ... كاميون همچنان به سمت ما ميومد و بوق مى زد تا از جلوى راهش بريم كنار .. و غافل از اين بود كه ما ترمز بريديم !

_پندار_ صحرا بپيچ بغل ...

_ چى ؟!

_پندار_ بپيچ بغل .. بغلمون يه كم خاكيه .. اونجا به مسيرت ادامه بده

_آره ... اما بغل خاركى دره هم هستش

_پندار_ كارى كه ميگم رو انجام بده ... بپيچ بغل !

به حرفش گوش دادم .. ماشين را با تمام سرعتى كه داشت رو به خاكى هدايت كردم و سعى كردم از مسير اون كاميون خارج بشم .. هنوز كامل وارد خاكى نشده بودم كه كاميون با شدن به عقب ماشين برخورد كرد و ماشين رو به سمت دره پرت كرد ... نمى شد كنترلش كرد ... افتاديم تو دره ... هيچى نمى فهميدم و فقط جيغ مى زدم ... شاديد اينجا پايان زندگى منو پندار بود ... همينطور كه از تو دره در حال سقوط به سمت پايين بوديم ماشين با درختى برخورد كرد و ديگر چيزى نفهميدم ...

***

romangram.com | @romangram_com