#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_239
با شنيدن اين حرف من اشك تو چشاش جمع شد و بى اختيار به زمين افتاد روى زانوهاش فرو امد ...
_پندار_ باشه .. باشه .. از زندگيت مى رم ..
دستمو روى دهنم گذاشتم و محكم فشار دادم تا صداى هق هق گريه ام خفه بشه ... دوست نداشتم كه جلوى پندار بخاطرش اينطورى اشك بريزم .. به اندازه ى كافى تو اين مدت غرورم را شكسته بود ... نبايد ديگه يه لحظه هم كنارش مى بودم ... بى اختيار به طرف راه پله دويدم و قبل از اينكه از اتاق خارج بشم با صداى گرفته ام گفتم
_خدا لعنتت كنه پندار!
پله ها رو دوتا يكى طى كردم تا به هال رسيدم .. اون لحظه نه مغزم و نه قلبم بهم فرمان نميدادند ... سريع به طرف آشپزخونه رفتم و از توى شيرينى خوريى كه روى ميز بود سوئيچ ماشينى كه عمو دنييل به پندار داده بود را برداشتم و سريع به سمت در خونه دويدم ...
صداى ترانه پشت سرم به گوشم خورد
_ترانه_ صحرا شام آماده است داى كجا ميرى ؟!
اما جوابشو ندادم و فقط با سرعت از خونه خارج شدم ... نميدونستم كجا قراره برم .. اما دوست نداشتم دوباره چهره ى پندارو حتى براى يك بار تحمل كنم .
سوار ماشين شدمو ماشينو روشن كردم و شيشه هاى جلو رو كشيدم پايين ... به هواى تازه احتياج داشتم ... ماشين راه افتاد .. هنوز يكم راه نيفتاده بودم كه احساس كردم يه چيزى از شيشه ماشين پريد تو
متعجب به صندلى كنارم نگاه كردم
ناگهان چشمم به پندار افتاد فرياد زدم
_ برو گمشو پايين ولم كن اشغال !
_پندار_ من بهت اجازه نميدونم با اين حال و روزت رانندگى بكنى ... صحرا انقدر عجول نباش بيا پايين باهم راجبش حرف بزنيم ...
پامو روى گاز فشار دادم و با سرعت زياد ماشين رو به حركت در اوردم
_ من با تو هيچ حرفى ندارم .. قرار شد كه از زندگيم براى هميشه برى بيرون .
romangram.com | @romangram_com