#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_238
_پندار_ نه اينو نگو عزيزم ..
فرياد زدم
_ ديگه نميخوامت
_پندار_ تو حق ندارى بامن اين كارو بكنى صحرا
از شدت گريه چشمانم محيط اطرافم را تار مى ديد و بدنم سست شده بود
_ آره .. آره من حق ندارم با تو اين كارو بكنم .. اما تو حق دارى .. حق دارى كه با احساسات يه دختر بازى كنى .. حق دارى كه پدرمو دستگير كنى .. حق دارى وانمود كنى دوستم دارى ... حق دارى زندگيمو جهنم كنى ... حق دارى .. حق دارى .. حق دارى لعنتى
_پندار_ خواهش مى كنم صحرا ... الان تو عصبانى هستى متوجه نميشى وقتى آروم شدى درباره اش صحبت مى كنيم .
_ ديره .. خيلى ديره جناب سروان .. متاسفانه من اون موقعه به ايران رسيدم ! اذت متنفرم .. ديگه دوستت ندارم لعنتى !
به طرفم امد چونه ام را در دستش گرفت و سرم را به طرف خودش برگرداند
_پندار_ تو چشمام نگاه كن .. نگاه كن و بهم بگو كه دوستم ندارى .
نميتونستم .. نميتونستم اين كارو بكنم ... اين حسى نبود كه من بهش داشتم ... من واقعا به پندار علاقه داشتم و نميتونستم كه اين احساسم
را ازش پنهان كنم ... با خودم كلنجار مى رفتم تا توى چشماى پندار نگاه نكنم ... دوباره سرم را برگرداند طرف خودش اين دفعه محكم تر از قبل فرياد زد
_پندار_ بگو ... بگو كه دوستم ندارى .. بعد هر انتخابى كه خودت خواستى بكن .. ديگه التماست نمى كنم كه با من باشى .. از زندگيت مى رم بيرون ... زود باش حقيقت رو بهم بگو .. بهم بگو احساست به من چيه ؟
تو چشماش نگاه كردم و با گريه فرياد زدم
_دوست ندارم !
romangram.com | @romangram_com