#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_237


و اين يه فرصت طلايى بود

اوايل هيچ حسى نسبت بهت نداشتم و تمام فكر و ذكرم اين بود كه اين مأموريت هم به خوبى و خوشى پشت سر بگذارم .. اما كمكم گرفتارت شدم ... صحرا من دوستت دارم جدى مى گم .. اما تا وقتى كه اين مأموريت تموم نشه نميتونم بهت ابراز علاقه كنم ... قرار نبود شماها از اين موضوع با خبر بشيد.. اما من مجبور شدم كه حقيقت رو بهت بگم .

اشك از چشمانم سرازير شده بود

_ نه .. نه .. پندار من بهت اجازه ى اين كارو نميدونم .. همين الآن مى رم و زنگ مى زنم به بابام و تمام ماجرا رو از اول تا آخر واسه اش تعريف مى كنم ... ميگم كه دنبالشيد و قصد داريد دستگيرش كنيد !.

_پندار_ صحرا ، به نعفته كه اين كارو انجام ندى ... اگه پدراتون از طريق شما سه نفر متوجه ى قصد پليس و مأموريت ما بشن و از اون بدتر .. پا به فرار بذارند .. شما سه نفر مجازات جُرم اونا رو مى كشيد ... حيف نيست 10 سال نصف عمرت ميشه ... اصلا خوب نيست كه 10 سال رو بيفتى زندان .

گريه ام شدت يافت و به هق و هق تبديل شد

_ دارى منو تهديد مى كنى ؟!

_پندار_ نه ... اين تو هستى كه دارى منو تهديد مى كنى ... من دوستت دارم ؛ نميتونم زندان رفتن و مجازات شدنت رو تحمل كنم .. خواهش مى كنم صحرا منو درك كن ... من دارم وظيفه ام را انجام ميدم ...

از روى كاناپه بلند شدم و درحالى كه اشكامو از روى چشمام كنار مى زدم با صداى بلندى گفتم

_ دوستتم دارى ؟ ... نكنه كه اينم يه جور مأموريته ... تو .. تو وانمود كردى كه عاشقمى .. من احمقو بگو كه چجورى بهت دل بستم و بهت اعتماد كردم ... توهم مثل هومن يه دروغگو اشغالى ... ( با فرياد گفتم ) همتون عين همديگه ايد ... وظيفه ى تو .. وظيفه ى تو نابود كردن ما و زندان انداختن باباهامونه ؟!...

پندارهم با گريه ى من و حرفايى كه مى زدم به گريه افتاد و با لحن مهربانى گفت

_پندار_ اينطورى نگو عزيزم .. من واقعا دوستت دارم

_ اينم يه مأموريت جديده ؟.. نكنه بهت گفتن بياى عاشق من بشى تا داداشمم بندازى تو زندان !

_پندار_ صحرا اين حرفو نزن ...

_ من ديگه نميخوام پندار.. برمى گردم ايران !

romangram.com | @romangram_com