#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_236


درحالى كه بغض گلمو فرا گرفته بود و اشك در چشمانم حلقه بسته بود گفتم

_ تو ... تو .. الآن گفتى كه ميخواى باباهاى مارو دستگيرشون كنى .. گفتى دخترا شك نكردن .. گفتى مأموريت !

_پندار_ صحرا اجازه بده برات توضيح بدم

فرياد زدم

_ چى ميخوايى توضيح بدى ... توصيح بده ؟

_پندار_ بشين .. بشين من همه ى ماجرا رو واسه ات توضيح ميدم .. فقط آروم باش

به طرف كاناپه رفتم و نشستم و در حالى چشمانم از اشك همه جارو تار مى ديد بهش نگاه كردم و منتظر توضيح از طرفش شدم .

_پندار_ببين صحرا من اون آدمى كه تو فكر مى كنى نيستم ... من سروان رادمنش هستم و به همراه دوتا از دوستاى همكارم به نام جناب سروان آريانژاد و سروان پارسا به يه معموريت پليسى فرستاده شديم ... تاحالا پدرت بهت گفته چرا از تهران رفتيد ؟ .. هيچ فكر كرديد كه چرا شما به آمل پناه برديد ؟؟ .. پدرهاى شما به جرم قاچاق و كلاه بردارى 8 ساله كه تحت تعقيب پليس هستند ... و وقتى عملياتشون توى تهران لو رفت از تهران فرار كردن ، ماها فكر مى كرديم كه از كشور خارج شدن تا اينكه 9 ماه پيش يكى از همكاراى من پدرتو توى شمال شناسايى كرده و با تعقيب كردنش موفق شده كه خونه تون رو ياد بگيره ... يه مدت تحت تعقيب پليس بوديد .. راستش شك داشتيم كه پدرت همونى باشه كه دنبالشيم اما با يكم گذر زمان مطمئن شديم .

جناب سرهنگ ، همونى كه الآن داشتم باهاش تلفنى حرف مى زدم... از ما خواست كه يه جورى به خونه و زندگى شماها نزديك بشيم تا بتونيم محل قاچاق و مخفى گاه پدراتون را پيدا كنيم ... صحرا پدرتون تاحالا 1000 كيلو مواد به صورت قاچاقى وارد كشور كرده اند و اگه دستگير بشن جرمشون 10 سال زندان است ... ما بايد يه جور به خانواده ى شما نزديك مى شديم .. تا اينكه به ما گزارش شد .. دختراى اونا توى دانشگاه تهران درس مى خونن ... برنامه اين شد كه از طريق نزديكى به شما به پدراتون نزديك بشيم .

روز اول كه وارد دانشگاه شديم به خود دانشگاه اطلاع داديم كه ما پليس هستيم و اين يه مأموريت مهم پليسى هستش .. اوناهم قبول كردند كه باهامون همكارى كنن .... تا اينكه متوجه شدم شما به رفتن به فرانسه علاقه داريد ...

تصميم گرفتيم اين بورسيه ى ساختگى رو بسازيم كه ما شش نفر به همراه چند نفر ديگه توى اين بورسيه قبول بشن ... دليل امدن اون چند نفرهم اين بود كه شماها شك نكنيد ... تا اينكه پدارتون به شما اجازه ى امدن به فرانسه رو به دليل مجرد بودنتون ندادن ... و احتياج شماهم براى امدن به فرانسه به ما افتاد ...

اين بهترين موقعيت براى ما و شماها بود هم شما به خواسته تون مى رسيديد و توى فرانسه درس ميخونديد هم ما مى تونستيم مأموريتمون رو به خوبى ادامه بديم و بهتون نزديك بشيم ..

اما اين و سط يكى از ما يعنى آرتان عاشق ترانه شد و واقعا ازش خاستگارى كرد .

شما دوتا هم كه خودتون امديد و پيشنهاد داديد كه صورى ازدواج كنيم تا بتونيد بريد فرانسه .. ماهم از خدا خواسته قبول كرديم .. چون به نفع ما بود ... واقعا فكر كرديد كه چرا حاضر شديم مفت و مجانى باهاتون ازدواج كنيم و بيايم فرانسه ؟

چون ماهم به كمك شما احتياج داشتيم

romangram.com | @romangram_com