#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_235
و به دنبال حرفش به همراه آرتان و سپهر خنديدن ...
با عصبانيت رومو ازش گرفتم
_ بينك !
ترانه از مغازه ى لباس فروشى بيرون امد
_ واااا تران زيبا كو پس ؟
_پندار_ زيبا كوپه نيست چهار دره
و دوباره صداى خندشون رفت رو عصابم .. محل بهش ندادم .. بالاخره زيباهم از مغازه خارج شد و به راهمون ادامه داديم تا وارد خونه شديم .
ترانه مشغول صحبت با مامانش اينا بود ... زنگ زده بودن تولدش را تبريك بگن ..
پندارهم بالا توى اتاق بود و داشت با تلفن حرف مى زد
از راه پله ها بالا رفتم و به سمت اتاقم راه افتادم
در اتاق نيمه باز بود ...
خودمو به در رسوندم و خواستم وارد بشم اما مكالمه ى پندار با تلفن توجه ام را به خودش جلب كرد ... پندار درست پشتش را به در كرده بود و ايستاده بود و مشغول صبحت كردن با تلفنش بود ، نميدونم چرا اما ناخداگاه ترجيح دادم كه مخفى يانه به صحبت هاش گوش بدم .
_پندار_ چشم قربان .. حق باشماست جناب سرهنگ ... اين مأموريت هم مثل بقيه ى مأموريت ها خوب پيش ميره .. بله همين حالا از حساب برداشت كردم ... شما نگران نباشيد ... هيچ كدوم از دخترا شك نكردن ... به زودى رياحى و اميدى و دارو دسته شو دستگير مى كنيم خيلى داريم به اون روز نزديك مى شيم !
با شنيدن اسم بابام نتونستم خودمو كنترل كنم و جيغ بلندى كشيدمو دستمو روى دهانم گذاشتم .. پندار متعجب به پشتش نگاه كرد و با ديدن من با رنگى پريده يه خداحافظى سريع كرد و گفت : من بعدا بهتون زنگ مى زنم جناب سرهنگ و تلفنشو قطع كرد .
_پندار_ صحرا ؟
romangram.com | @romangram_com