#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_234


بايد از اين بابت كه ديگه كارى به كارم نداره سجده ى شكر به جا بيارم ...

كلاسمون تموم شد ...

وارد محوطه ى دانشگاه شديم .. كمى نكشيد كه كلاس بعدى مون اغاز شد .

با تمام شدن كلاس دوم به همراه بچه هاو زيبا از دانشگاه خارج شديم .. هر هفت نفر گوشه ى خيابان در پياده رو مشغول راه رفتن بوديم

_پندار_ بچه ها به بابام گفته بودم يكم پول بريزه به حسابم .. سر راهمون يه بانك هست .. من يه لحظه برم ببينم ريخته شده يانه ؟موجودى حسابمم ميخوام .

هيچكسى با خواسته اش مخالفتى نكرد ... نزديكاى بانك كه رسيديم ... پندار بدو بدو وارد بانك شد ما شش تا هم دم در منتظرش ايستاديم

كنار بانك يه مغازه ى لباس فروشى بود زيبا و ترانه از اين موقعيت كه پندار نبود استفاده كردن و وارد مغازه شدن اما منو مهديس ترجيح داديم منتظر بمانيم.

كمى نكشيد كه پندار با برگه اى در دستش از بانك خارج شد

_سپهر_ چى شد داداش حله ؟!

پندار سرشو به نشانه ى علامث مثبت تكون داد

_پندار_ خدا صندوق دارشو حفظ كنه عجب خانومى بود .. تامنو ديد زودتر ازهمه كارمو راه انداخت .

فهميدم براى اينكه حسادت منو نسبت به خودش جلب كنه داره اينطورى ميگه

_ ااااا .. حالا مطمئنيد كه صندوق دار بود ؟!

پندار بلند خنديد و به تمسخر گفت :

_ نه شايدم هاشپك بود ...

romangram.com | @romangram_com