#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_233
حالا ما مونديم و با كلى ضرف كثيف كه از شام مونده بود ...
زيباهم چون دير وقت بود مجبور شد بره خونه و ديگه واينستاد كه كمكمون كنه ..
پسراهم كه خسته بودن و شب بخير گفتند و رفتند خوابيدن ... ماسه تا هم تمام ضرفا رو جمع كرديم و به آشپزخونه رفتيم تا بشوريمشون .
_مهديس_ خب ديگه ترانه خانوم .. ساعت 12 شده اين يعنى از تولدت يه روز گذشت .. حالا بدو بيا ضرفا رو بشور!
ترانه باخنده به طرف ضرفشويى رفت
_ترانه_ باشه خودم مى شورم .. بچه ها امروز خيلى زحمت كشيديد .. دستتون درد نكنه
_مهديس_ خواهش مى كنم .. ميتونى براى جبران همه ى ضرفا رو خودت تنهايى بشورى !!
همه بلند خنديديم .
_ همچين ميگه براى جبران كه انگار همه كارا رو اين كرده .. خوبه مهديس خانوم از صبح تو بازارا دور دور مى كرده !!
_مهديس _ حالا هرچى .. اصلا چه فرقى ميكنه بنى آدم اعضاى يك ديگرند !
_ ترانه _ خوبه .. خوبه زبون نريزيد ... شماها تعارف مارف هم سرتون نميشه ها .. زود بيايد ضرفا بشوريم بريم بخوابيم فردا كلاس داريم خواب مى مونيم
هرسه باخنده به طرف ضرفشويى رفتند وبه كمك هم ديگر ضرفا را تا دونه ى آخرش شستند .
***
سركلاس نشسته بوديم و به دقت به حرفاى استاد گوش مى داديم كه داشت واسه مون درس را توضيح ميداد ... به هومن نگاه كردم .. درست آخر كلاس نشسته بود ... جايى كه تو ديد من نباشه .. نميدونم چش شده بود اما انگار ديگه به من نظرى نداشت و خيلى بهم بى توجه شده بود .. اين همه وانمود مى كرد كه دوستم داره و عاشقمه همشو فراموش كرد .. چرا ديگه مثل قبل مزاحمم نميشه و نميگه كه دوستم داره ...
وايى صحرا تو چته دختر .. دلت واسه ى هومن مزاحم تنگ شده ... خب بايد از خدامم باشه كه از شر آزار و اذيت هاش در امان هستم .. يادت رفته دفعه اخر دزديدت و بردت تو جنگل ... يادت رفته كه چه بلايى ميخواست سرت بياره و اگه پندار فقط يه لحظه دير مى رسيد مشخص نبود كه چه اتفاقى قراره بيفته !
romangram.com | @romangram_com