#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_232
_پندار_ بيا بخور نازنكن !
اينكارش باعث شد توجه تمام آدماى توى خونه به ما جلب بشه .. دلم ميخواست بزنم فكشو بيارم پايين .. اما الآن .. جلوى اين همه آدم .. نبايد باهاش مخالفت مى كردم .
با كلافگى سرمو دارز كردمو با دندونم تيكه گوشت را از چنگال كندم ..
پندار چنگالشو به طرف بشقابش برد و يه تيكه گوشت ديگه اورد بالا ..
بازم خوردم ..
دوباره .. دوباره
حتى فكر اينكه دارم غذاى پندارو ميخورم حالمو بهم مى زد... اما چاره اى نبود .. بايد باهاش كنار بيام ...
_ بسه ديگه پندار نميخوام
پندار نميخيز شد روى ميز و ليوان نوشابه اش را برداشت و به طرف من گرفت
_پندار_ باشه .. بيا نوشابه بخور
ليوانو از دستش گرفتم و مشغول خوردن نوشابه شدم كه پندار دهنشو نزديك گوشم اورد و به نجوا گفت
_پندار_ درست همون جايى لبتو گذاشتى كه منم لبمو گذاشتم !
با شنيدن اين حرف سريع ليوانو از دهانم جدا كردم و به چهره اش خيره شدم و بدون هيچ حرفى ليوانو بهش دادم و از كنارش بلند شدم
بعد از خوردن شام يكم بزن برقص كرديم ..
بعدشم ديگه مهمون ها رفتن ...
romangram.com | @romangram_com