#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_231
_ آرتان _ خانوم ها و آقايون لطفا بيايد براى صرف شام .
و به دنبال حرفش دستشو به طرف ميزغذا راز كرد .. همه باخنده از جاشون بلند شدن و به سمت ميز راه افتادن ... اما من اصلا گشنه نبودم .. زيبا به طرفم امد و گفت :
_ زيبا_ صحرا .. شام نميخورى ؟!
_نه زيباجون اشتها ندارم .
_زيبا_ چيزى شده ؟! .. ميخواى برم واسه ات غذا بيارم ؟!
_ نه عزيزم چيزى نيست .. تو برو شامتو بخور نوش جونت .
_زيبا_ باشه هرجور راحتى ، كارى داشتى صدام كن
و ديگه بهم مهلت نداد جوابشو بدم و به طرف ميز شام رفت ... همينطور كه نشسته بودم متوجه ى حضور كس ديگه اى كنارم شدم .. متعجب برگشتم كه با ديدن پندار آه از نهادم بلند شد
_پندار_ نيمدى غذا ببرى .. من اوردم باهم بخوريم ..
به بشقاب توى دستش نگاه كردم كه از همه غذايى توش پر بود
_ نه .. مرسى نميخورم
_پندار_ تو كه هيكلت خوبه.. رژيمى ؟!
از اينكه از هيكلم تعريف كرد حسابى ذوق كردم .
_ نه .. اما ميلى هم به خوردن غذا ندارم ...
باخنده چنگالشو برداشت و به طرف بشقابش برد و سپس بايه تيكه گوشت برگردوند و به طرف دهن من بگرفت
romangram.com | @romangram_com