#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_230
و خودش دوباره به جمع ما بازگشت
آرتان دوتا دستاشو بهم كوبيد و با خنده گفت :
_آرتان_ خب حالا وقت چيه ؟!
_پندار_هركى بره خونه ى خودش
همه زدن زيرخنده و و به پندار نگاه كردن
_سپهر_ رقص ؟!
_ترانه _ كيك ؟!
_آرتان_ باريكلا به همسر باهوش خودم
و به دنبال اين حرفش دونفر از آشپزخونه يه طبقه از كيك ترانه را آوردن و گذاشتنش روى ميز... ترانه هم با اشتياق به طرف ميزى كه روش كيك قرار داشت رفت و بالاى سر كيك ايستاد .. چشماشو بست و تو دلش يه آرزو كرد و سپس تمام شمع هاى روى كيكش را يه نفس فوت كرد ..
صداى دست زدن ما ترانه رو تشويق به بريدن كيك كرد .
_آرتان_ آرزوت چى بود ؟!
_ترانه_ آرزوم اين بود كه هميشه كنار هم شاد و خوش حال باشيم .
همه باهم هوى بلندى كشيدن و زدن زيرخنده .
كيك ها رو پخش كردم .. روى يه كاناپه راحتى نشسته بودم و مشغول خوردن كيكم بودم ... زياد اشتها نداشتم و فقط واسه اينكه ترانه ناراحت نشه داشتم كيك مى خوردم ...
و بعد از خوردن كيك آرتان ليوانى از روى ميز روبه روايش برداشت و با قاشق توى دستش چند ضرب به ليوان زد تا مارو ساكت كنه .
romangram.com | @romangram_com