#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_223
***
نور خورشيد از پنجره ى اتاقم به چشمانم برخورد مى كرد .. مانع خوابيدنم شد ... به سختى از رخت خوابم دلكندم و وارد دستشويى شدم چندمشت آب يخ به صورتم زدم تا خواب از مغزم خارج بشه و هوشياربشم . حوصله ى آرايش زيادو نداشتم .. واسه همين زود يه برق لب زدمو لباسامو عوض كردم و از پله ها رفتم پايين ...
امروز روز خيلى خوبيه
تولد خواهر عزيزم ترانه !.
باخنده به سمت آشپزخونه رفتم و توى چهارچوب در آشپزخونه ايستادم ... امروز همه سحرخيز شده بودن و مشغول خوردن صبحانه بودن .... تك سرفه اى كردم اما كسى متوجه ام نشد ...
وارد آشپزخونه شدم و درحالى به طرف صندليم ميرفتم به تمسخر گفتم
_ مديونيد اگه بلند بشيد !
هرپنج نفر باخنده بهم نگاه كردن و سلام كردن .. منم باخنده جواب سلامشونو دادم ...
از توى سينى يه چايى برداشتم و مشغول ماليدن خامه ى شكلاتى به نان تست توى دستم شدم ... صبحانه رو كامل خورديم و از سر ميز بلند شديم.
قرار بود مهديس به بهمونه ى خريد ترانه رو از خونه بكشه بيرون تا ما خونه رو واسه امشب آماده كنيم .. همه هديه هاشونو گرفته بودن به غير از من .. كه البته منم به مهديس پول دادم و گفتم و قتى ترانه رو بردى بازار از هرلباسى كه خوشش امد همونو يواشكى بخر تا من بهش هديه بدم ... خيلى كنجكاو بودم بدونم آرتان ميخواد چه هديه اى به زنش بده .
واقعا اين موضوع ذهنمو درگير خودش كرده بود.
***
تازه مهديس و ترانه از خونه خارج شده بودن ...
سريع جارو برقى رو روشن كردم و تمام خونه رو از بالا تا پايين جارو كشيدم .
هنوز كامل كارم تموم نشده بود كه زنگ در به صدا درامد ...
romangram.com | @romangram_com