#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_224
قلبم هورى ريخت .. نكنه ترانه و مهديس برگشتن
نگاهى به ساعتم انداختم ... نه هنوز يه ربع نشده كه رفتن حتما كس ديگه اى امده .. وايى نكنه مهمونا امدن ...
آرتان به طرف در رفت و كمى بعد به همراه چند نفر ديگه كه كيك چند طبقه اى بردست داشتند وارد خونه شدند ... وايى واقعا كه زيبا بود ... به اين ميگن عشق .
تا قناد ها از خونه خارج شدن دوباره صداى زنگ در بلند شد .... اينبار زيبا بود كه بايه دسته گل بزرگ از گل رز و يه كادو وارد خونه شد ... با خوش حالى در آغوش كشيدمش و بهش سلام كردم ... خدارو شكر حداقل زيبا بود كه تو كارا بهم كمك كنه .
آرتان به يكى از رستوران هاى معروف پاريس زنگ زد و اونواع غذا ها را براى امشب سفارش داد و قرار شد راس ساعت 8 شب تمام غذاهارو واسه مون بيارن ...
سپهرو پندارهم مشغول چيندن ميز و بودن و گاهى هم كمك ما گرد گيرى مى كردن ..اما بيشتر از همه آرتان مسترب بود و همش به همه سفارش مى كرد
_ اينجا خوب نيست ... اينو درستش كن .. رنگش بده و ازاين حرفا ، آرتان خيلى دوست داشت كه اين مهمونى امشب خوب پيش بره ..
چند ساعتى مى شد كه داشتيم خونه رو تميز مى كرديم ... نگاهى به ساعتم انداخت كه 6 را نشون ميداد ، ديگه كارا هم كامل تموم شده بود يه نگاه كلى به خونه انداختم تا متوجه بشم كه كارى را فراموش نكرده باشم اما نه .. همه چيز سرجاى خودش برق مى زد و مرتب بود ... به اتاقم رفتمو مستقيم وارد حمام شدم .. كار زياد باعث شده بودم عرق كنم واسه همينم يه دوش آب سرد گرفتم تا خستگى از بدنم خارج بشه و سپس از حموم بيرون امدم و به سمت كمدم رفتم و يه شلوار طلايى بايه شونيز سفيد خوش دوخت كه يه كمربند طلايى روش ميخورد برداشتم و پوشيدم ... پندار خوشش نمى يومد كه لباس هاى برهنه و باز بپوشم واسه همينم سعى داشتم براى مجالس و مهمانى ها لباساى مناسبى را انتخاب كنم . موهامو لخت كردم و يه تيكه ى كوچيكشو ريختم روى شونه ام و بقيه راهم ريختم پشتم ... يه طل سفيد بانمك كه دوتا گوش خرگوش روش داشتو برداشتمو يه جورى سرم كردم كه موهايى را كه روى شونه ام ريختم با موهاى پشتم قاطى نشه . اين طل رو خيلى دوست داشتم وقتى ميزدم شبيه خرگوش مى شدم . هرچند اهل آرايش نبودم اما واسه امشبم نمى شد كه ساده رفت ... يه روژلب نارنجى براق برداشتم و روى تمام لب قلوه اى ام كشيدم ... سپس بايه خط چشمو يه ريمل به چشماى درشتم زيبايى بيشتر دادم ... دوست داشتم امشب خاص تر از هميشه باشم ... يه لنز طوسى عسلى از تو لوازم آرايشم جدا كردمو گذاشتم كه زيبايى چشمانم را چند برابر كرد . دركل خيلى زيبا بودم فقط مونده بود كفشام ... يه كفش طلايى قشنگ از تو چمدونم در اوردم و پوشيدم .. كفشمو تازه خريده بودم پاشنه بلند بود و روى تمام كفش اكليل ريخته شده بود كه باعث مى شد تو نوركم برق بزنه و خود نمايى كنه .
صداى زنگ در بلند شد و اولين مهمان كه عمو دنييل بود وارد شد ... به استقبالش رفتيم و با خوشرويى بهش سلام كرديم ... بعد از عمو دنييل بقيه ى مهمان هاهم شروع كردن به امدن تا كمكم تمام مهمان هايى كه توى مراسم امشب دعوت داشتند وارد خونه شدن ...
ساعت نزديكاى 30|7 بود .
به مهديس اس ام اس دادم تا ببينم كه كجان ...
همه آماده بوديم و فقط منتظر ورود مهديس و ترانه به خونه بوديم ...
چند دقيقه اى نگذشت كه مهديس جواب اس ام اسمو داد و گفت كه خيلى نزديك به خونه هستند و ازمون خواست كه آماده باشيم .
باخوش حالى از روى صندلى بلند شدم و خبرو به آرتان گفتم و سپس همه ى مهمان ها را درجاى مناسبى قرارداديم و خودمونم سرجامون نشستيم و برقا رو خاموش كرديم .
چند دقيقه اى گذاشت
romangram.com | @romangram_com