#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_222


چون هوا تاريك بود از دور چهره ى ما به خوبى مشخص نبود.. واسه همين جايى كه خودم نشسته بودم يه بالشت گذاشتم تا نقش من را بازى كنه . از ترانه و مهديس خواستم كه به كارشون ادامه بدن و همينجورى جيغ بزنن و خودمم بايه اشاره ازشون دور شدم و زير راه پله ها پنهان شدم .

پسرا درست اونور راه پله ها قايم شده بودن و سعى داشتن نقشه ى بعديشونو عملى كنن .. احمقا خبرنداشتن درست جايى ايستادند كه از شيشه ى ويترين ديده مى شوند ... زير راه پله يه جاى خالى بود كه به اونور راه پله يعنى درست جايى كه اونا بودن راه داشت .. آروم و بى سروصدا از زير راه پله گذشتم تا كسى متوجه ى من نشه .. اولش پيش خودم گفتم شايد اشتباه فكر كرده باشم و دزد امده باشه .. اما با ديدن چهره ى اون سه تا احمق مطمئن شدم كه خودشونن ... انقدر غرق در برنامه ريزى بودن كه اصلا متوجه من نشدن .. منم از اين موقعيت استفاده كردم و جلوتر رفتم و در چند قديمى شون ايستادم ... بادى به گلوم انداختم و خودمو براى پرش آماده كردم .. سپس تو دلم از يك تا سه شمردمو با يه حركت خودمو پرت كردم وسطشون و درحالى كه لحنمو ترسناك مى كردم فرياد زدم

_ پِخ !

هرسه پسر با صداى بلند فرياد كشيدن و سه متر ازشون پريدن بالا ... پندار كامل زير پله ها بود ، همين باعث شد موقعه پرش سرش با پله برخورد كند .

منو ترانه و مهديس با صداى بلندى زديم زيرخنده .. حالا نخند كى بخند .

ترانه چراغا رو روشن كرد، چهره هاشون واقعا ديدنى شده بود .. بيچاره ها اصلا رنگ تو روشون نبود ، مثل آدمايى شده بودن كه جن ديدن .

_خب آقا پندار ، حالا معلوم شد ضعيف و ترسو كيه ؟!

پندار درحالى كه از ترس دستشو روى قفسه ى سينه اش گذاشته بود و نفس نفس مى زد .. با كمى مِن و مِن گفت :

_پندار_ خدا هم تورا نميشناسه صحرا !

دوباره صداى قهقه ى خنده ى ما دخترا بلند شد ... بى توجه بهشون به سمت كاناپه رفتمو بالشت و پتومو برداشتم و درحالى كه از پله ها بالا مى رفتم گفتم:

_خب ديگه ديديد كه نميترسيم .. حالاهم من ميرم سرجام بخوابم .. تو اتاقم راحت ترم

سريع پله ها رو بالا رفتم و وارد اتاقم شدم ...

با خنده روى تختم دراز كشيدم .. امروز خيلى اذيتشون كرديم ...

حسابى هم خسته شده بودم

چشمامو به نرمى روى هم گذاشتم و زود خوابم برد.

romangram.com | @romangram_com