#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_221
_ چاره اى نيست مجبوريم ...
_ترانه_ من ميگم بياد بريم...
هنوز حرف ترانه تموم نشده بود كه صداى بلند و ترسناكى گوشمون را كر كرد ... هرسه هم زمان با تمام قدرت جيغ كشيديم و به پشت سرنگاه كرديم .. صداى باز شدن درخانه بود ، اما نميدونم كى وارد شد ..
_ترانه_ آرتان؟
_پندارتويى اصلا كارت بامزه نيست !
_مهديس_ بچه ها ؟
اما هيچ كدام جوابى نگرفتيم ...
_ترانه_ شايد اونا نباشن صحرا
_نميدونم .. خب بريد چراغا رو روشن كنيد تا بفهميم
اما هيچكس جرأت تكون خوردن از جايش را نداشت .. حتى من ..
_مهديس_ ممكنه يه گرگينه باشه ..
_ بيخيال مهديس الكى اين حرفا رو نزن بقيه روهم ميترسونى شايد اصلا در پيش بوده باد خورده باز شده ...
هنوزحرفم تموم نشده بود كه
ناگهان از پنجره ى پذيرايى باد شديدى وارد شد و پرده رو به حركت درآورد .. پرده حدود دومترى بلند شد و به سمت جلو حركت كرد ... جيغ و جيغ مهديس و ترانه ترس بدى به جونم انداخت و باعث شد كه منم بى اختيار جيغ بزنم... ياد يه تيكه از فيلم گرگينه افتادم كه گرگه از پنجره ى اتاق دختره ميره تو و ميكشتش .. و همين فكر باعث مى شد كه بيشتر بترسم ؛ به ويترين رو به رومون بى اختيار نگاه كردم كه درشب مثل آينه عمل مى كرد و اجسام را نشون ميداد ناگهان سايه ى سه تا موجود را پشت سرم ديدم ... آهان .. حالا فهميدم اين كارا زير سركيه ... دستتو خوندم آقا پندار .
به ترانه و مهديس كه همچنان درحال جيغ و جيغ بودن نگاه كردم و ماجرارو خيلى آروم در گوششون تعريف كردم ... حالا نوبت مابود واسه تون نقش بازى كنيم .
romangram.com | @romangram_com