#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_220


_ قبوله

پندار پوزخندى زد و به همراه سپهر و آرتان از پله ها بالا رفتن و كمى بعد رختخواب هامونو انداختن پايين ... دروغ چرا واقعاٌ ميترسيدم .. ترانه و مهديس بخاطر اين شرط مسخره اى كه با پندار گذاشتم كلى بهم چيز گفتند و فوشم دادند ... حقم بود خوب .. نبايد زر زيادى ميزدم ...

_ترانه _ بچه من ميگم ادامه ى فيلمو نبينيم كه خيلى نترسيم

مخالفت كردم

_نه .. اگه فيلمو خاموش كنيم اونا فكر مى كنن كه ترسيديم .. بذار فيلم روشن باشه .. صداشم تا آخر زياد كن ..

_ترانه_ اوووف .. از دست تو صحرا

به طرف كنترل دى وى دى رفت و صدا رو تا آخر برد بالا .. راستش صداش بيشتر آدمو ميترسوند تا خود فيلم

_ اسم فيلمش چيه ؟

_ترانه_گرگينه

_داستانش راجب چيه ؟

_ترانه_ نميدونم من كه از اول فيلم انقدر ترسيدم كه تاحالا از ترس چشمامو بسته بودم ...

منو مهديس از اين حرف ترانه بلند خنديديم ... خوب بود .. ميدونستم كه اگه بخنديم و اون سه تا صدامونو بشنوم .. هم تعجب ميكنن و هم حسابى عصباشون خورد ميشه كه ما نترسيدم ... در صورتى كه اينطورى نبود حتى از سايه ى خودمونم روى زمين وحشت داشتيم .

زير پتو فرو رفتم و به ترانه و مهديس كه كنارم نشسته بودن و از ترس چسبيده بودن بهم نگاه كردم .. فيلم تموم شده بود اما ترس ما تازه شروع شد ...

_ترانه_ وايى صحرا .. من نميتونم اين وضع رو تا صبح تحمل كنم .

درحالى كه از ترس دستانم ميلرزيد و صدايم نازك بود گفتم :

romangram.com | @romangram_com