#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_218
فردا كلاس نداشتيم واسه همين امشب تا صبح با بچه ها بيدار ميمونيم ...
به اتاقم رفتم تا لباسامو عوض كنم .. اما هنوز وارد اتاق نشده بودم مهديس سراسيمه وارد اتاق شد .
متعجب بهش نگاه كردم و به تمسخر گفتم
_بفرماييد تو
_مهديس _ اَه صحرا مسخره بازى درنيار كارت دارم
_ باشه ، بگو ؟
_مهديس_ فردا تولد ترانه است
_ مباركش باشه
_مهديس_ زبون به دهن بگير دو دقيقه ... آرتان ميخواد واسه اش تولد بگيره .. زيبا و بقيه روهم دعوت كرده ولى ميخواد اين يه سورپرايز باشه ... واسه همين به ترانه چيزى نگفتيم ... فردا يه جور ترانه رو دست به سر ميكنيم از خونه بره بيرون تا ما خونه رو درست راستى كنيم
_خب الآن من چيكاركنم ؟
_مهديس_ هيچى .. گفتم بهت بگم يهو نرى سوتى بدى به تران بگى تولدت مبارك و از اين حرفا
خنديدم
_باشه خيالت راحت حواسم هست .
مهديس ديگه جوابى نداد و يواشكى از اتاق رفت بيرون... منم تند تند لباسامو عوض كردمو آرايشامم پاك كردم و بعد از كمى بالاخره كارام تموم شد و از اتاق خارج شدم .
بچه ها يه فيلم گذاشته بودن و تمام چراغ هاى هال را خاموش كرده بودند و در حالى كه خودشونو زير پتو فرو برده بودن مشغول تماشاى فيلم بودن ...اصلا متوجه ى حضورمن نشدن ... متعجب رفتم سمتشون ..
romangram.com | @romangram_com