#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_217


چشم غره اى به پندار رفتم و پيكمو از تو ى سينى برداشتم و منتظر ماندم ... كمى نكشيد كه الاريك سالواتور شهردارشهر .. وارد مجلس شد و مشغول سخنرانى شد .

_الاريك سالوارتور_ سلام به همه ى عزيزان .. ممنونم كه افتخار داديد و توى اين مجلس شركت كرديد ... امروز تولد 165 سالگى شهرمون هست و ما هنوز همه كنارهميم و يه خانواده ايم ..

سپس پيك توى دستشو برد بالا

_ميخوريم به افتخار خانواده امون و شهرمون

سپس گفت نوش و پيك توى دستشو سر كشيد ...

همه ى مهمانا همزمان با صداى بلندى گفتند :

_ نوش

و پيك هاشونو سر كشيدن ... تاحالا تو عمرم مشروب نخورده بودم براى همين يكم واسه ام سنگيم بود .. سريع ليوانمو بالا بردم و يه نفس تمام محتوى يات داخلش را سركشيد ... طعم تند و تلخ الكل توى دهانم پيچيد .. داشت حالت تهوع بهم دست ميداد .. طعمش خاص بود ترش و تلخ .. چشمامو ريز كردم و اوق زدم ... پندار با ديدن چهره ى من خنديد و گفت :

_پندار_ گفتم نخور خانوم كوچولو

_توهم كه ديدى مجبورى بود آقا بزرگه !

_پندار_ خب حالا واسه بار اول چطور بود ؟

_بد

نگاهمو به چهره ى ترانه و مهديس انداختم كه اوناهم دست كمى از من نداشتن ... اما برعكس زيبا خيلى عادى باهاش كنار امده بود ... سعى داشتم خيلى خونسرد و عادى رفتار كنم تا جلوى مهمون ها و بقيه زايه نشم .. واكنشم در برابر يه پيك نبايد اينجورى باشه ... نفس عميقى كشيدم و مشغول گوش دادن به ادامه ى سخنرانى ها شدم .

***

نزديكاى ساعت 12 بود كه وارد خونه شديم .. مهمونى خوبى بود به منكه خيلى خوش گذشت ...

romangram.com | @romangram_com