#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_216


پندار در حالى كه از درد پاشو به زمين مى كوبيد با كلافگى گفت

_پندار_ نه .. له نكردى .. تركوندى !.. باباچخبرته دختر خيلى دردم امد

باخنده اضادفه كردم

_ فداى يه تار موهام !

_پندار_ تو از زبون يه وقت كم نيارى !

_تو نگران نباش

_پندار_ وايى صحرا بعضى وقتا انقدر عصبانيم ميكنى كه دوست دارم بزنم بكشمت

_ بهتر.. ميگن تو بهشت پسر خوشگل زياده !

_ پندار _ خجالت نميكشى به شوهرت اين حرفو ميزنى ؟

_نه

_پندار_ عجبا ..

ديگه جوابشو ندادم و به طرف ميزمون رفتم .. پشت سرم پندارهم دنبالم راه افتاد .. كمى نكشيد كه ترانه و مهديس و زيبا و و اون سه تاى ديگه هم امدن سرميز... چشمم به اطراف خيره ماند تمام خدمت كارا سينى به دست وارد مجلس شدن و به تمام مهمان هاى مجلس يه پيك دادند .

نوبت به ماكه رسيد امدم پيكم را از سينى بردارم كه پندار دوباره مانع شد

_پندار_ شما نميخواد بخورى صحرا جان !

_خدمتكار_ نميشه آقا ... اين يه قانون مخصوص هست .. بايد تمام مهمان ها بردارند ..

romangram.com | @romangram_com