#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_214


...

كلاس كه تموم شد با بچه ها وارد حياط شديم و طبق معمول مشغول گپ زدن بوديم كه زيبا بدو بدو به طرف ما امد ... همه متعجب نگاهش كرديم

_ اووو .. چه خبرته زيبا ؟!

زيبا در حالى كه نفس نفس مى زد گفت : بچه ها ... اين علاميه رو نگاه كنيد .. سالواتورها ( يكى از شاگرد هاى معروف و پولدار دانشگاه بورسن كه پدرو مادرش شهردارند.. در كل خيلى خانواده ى مهمى هستند ) يه مهمانى بالماسكه ترتيب دادند .. امشب

_ خب كه چى ؟!

_زيبا_ اوووف صحرا ... خب امشب همه باهم ميريم به اين مهمانى زيبا و باحال

_پندار_ او .. او مارو بيخيال زيبا خانوم.. من اصلا حوصله ى اين جشن و مهمونى هارو ندارم

_زيبا_ ااا... نميشه كه بايد بيايد .. شما شيش تا كه راحتيد ... ترانه با آرتان .. سپهر با مهديس .. شماهم با صحرا بيا .. منم ميرم واسه امشب يه جفت براى خودم پيداكنم ...

امدم مخالفت كنم كه زيبا مانع شد :

_زيبا_ هيس .. حرف نباشه .. امشب مهمونى ميبينمتون ... به دنبال حرفش كاغذ دستشو داد به منو گفت : آدرسو توش نوشته .. منتظرتونم ... من برم دنبال جفت امشبم ..

و از ما دورشد ... هرچند كه اصلا حوصله ى مهمونى و اين مسخره بازى ها رو نداشتم ... اما خب ديگه چيكاركنم .. مجبورم .. به زيبا قول دادم .. اصلا اينجورى بهتره يه استراحت هم ميشه واسه ى من .. تاكى بايد فكرو ذكرم درس باشه .. اين مهمونى خيلى به روحيه ام كمك ميكنه .. اون پنج تا هم با رفتن به مهمونى مخالفتى نكردن و قرارشد امشب به اون مهمونى بالماسكه بريم .

***

به ساختمان بلند و زيباى سالواتور ها چشم دوختم ... ساختمانى چوبى و سفيد رنگ بود بود كه به 1000 متر مى رسيد و دور تا دور آن پنجره بود ... حياط خانه بسيار زيبا تر از خود خانه بود و از درختان زيباومنظمى پوشيده شده بود ... آخر حياط به جنگل راه پيدا مى كرد .. واسه ى همين جذابيت خانه را چندبرابر كرده بود . دركل خانه ى بسيار زيبا و با كلاسى بود ... و برازنده ى يه شهردار بود ...

دستمو دور دست پندار حلقه كردم و به همراه بقيه وارد خانه شديم .. آهنگ ملايم فرانسوى درحال بخش بود و مهمان ها درحالى كه ماسك برچهره داشتند و به خوبى صورتشون مشخص نبود مشغول نوشيدن ويسكى هاى توى دستشون بودن ... مردها كت و شلوار خوش دوخت و رسمى برتن داشتند ... و زن هاهم بيشتراز پيراهن و لباس هاى مجلسى استفاده كرده بودند . به خودم نگاه كردم يه لباس قرمز ساده پوشيده بودم كه تا روى كمرم تنگ بود و از كمر به پايين گشاد مى شد ... ميخواستم يه لباس بهتر بپوشم اما پندار نزاشت و گفت كه لباسم خيلى بازه و خوب نيست ... موهامم لخت كرده بودمو ريخته بودم دور خودم .. ماسكمم همرنگ پيراهن و كفشم قرمز بود .. دليل اينكه من اين رنگ را انتخاب كردم اين است كه رنگ قرمز به پوست سفيدم مى يومد و بهتر نشونم ميداد ... پندارهم يه دست كت و شلوار مشكى پوشيده بود با يه كربات قرمز تا با لباس من ست باشه .

ترانه يه تونيك بنفش پوشيده بود و مهديس هم يه پيراهن زيباى مشكى ...دركل همه خوب شده بوديم ... در مجلس به فاصله ى هر ده متر يك ميز گرد كوچك قرار داشت كه با يه رو ميزى سفيد بزرگ پوشيده شده بود و روى هر ميز انواع شراب ها قرار داشت ... به طرف نزديكترين ميز رفتيم .. صندلى نبود براى نشستن و بايد تا اخر مجلس وايميستاديم ... اين مدل مهمانى گرفتن فرانسوى ها بودش ... يه ليوان از روى ميز برداشتم و خواستم براى خودم يكم شراب بريزم كه پندار مانع شد و اجازه نداد ... دلم ميخواست بزنم تو دهنش .. اما حيف اينجا جاى اينكارا نبود ... سپهر و آرتان و پندار خودشون براى خودشون مشروب ريختن و مشغول نوشيدن شدن .. و فقط ما دخترا رو محروم كردند ... سرمو نزديك گوش پندار بردمو گفتم :

romangram.com | @romangram_com