#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_213
_ترانه_ منم بچه ها .. برقا رفته .. امدم صداتون كنم بيايد پايين .. شام آماده است !
پندار : باشه الآن ميايم
سريع لباسامو توى تنم صاف كردم و بدون هيچ حرفى از اتاق رفتم بيرون ... پله ها را با احتياط پايين رفتم تا توى تاريكى نخورم زمين ... ترانه ميز شامو چينده بود و با چندتا دونه شمع روشنش كرده بود ... با لبخند سلام كردم و به طرف ميز شام رفتم
غذايى كه ترانه براى شام درست كرده بود را كامل خورديم
و سپس به اتاقمون برگشتيم
برنامه هامون يكم عوض شده بود .. چون روزا دانشگاه داريم بايد شبا زود بخوابيم !
***
ضربه اى به دركلاس وارد كرديم ...
صداى استاد بلند شد
_استاد_ بفرماييد داخل
هر شش تايى به آرومى وارد كلاس شديم ... دوباره دير كرديم .. فكر كنم هنوز يه هفته نشده سرهمين دير امدنمون بهمون گير بدن ... نگاهى به چهره ى زيبا انداختم كه گوشه ى كلاس نشسته بود و مشغول گوش دادن به درس استاد بود ... استاد با ديدن ما 6 تا با اخم گفت :
_استاد_ دوباره كه دير كرديد ؟!
امدم جريانو براش توضيح بدم كه مانع شد ...
_استاد_ احتياجى نيست بهونه هاتونو از حفظم .. سپس با دستش به طرف صندلى هامون اشاره كرد ... بفرماييد بشينيد !
هر شش نفر با سر پايين از تاسف به طرف صندلى ها رفتيم و نشستيم
romangram.com | @romangram_com