#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_212


با خستگى وارد شديم .. خستگيمون از روى خوش گذرانى زياد بود ... چون واقعا امروز بهم خوش گذشته بود ... ترانه و آرتان كه هنوز از راه نرسيده بودن به طرف اتاقشون رفتنو گرفتن خوابيدن ... شناى زياد تو آب خسته مون كرده بود ... مهديس هم رو كاناپه دراز كشيد و تو چرت بود ... سپهرم كه خستگى تو چهره اش موج مى زد ... پندارم به طرف اتاقمون رفت و با همان لباساش گرفت خوابيد ... فقط موندم من

نميدونم چرا اصلا خوابم نميومد...

واقعا به اوناى ديگه حسوديم مى شد كه انقدر راحت خوابيده بودن

كوفتتون بشه

سعى داشتم خودمو يجورى مشغول كنم تا خوابم بگيره

به مامانم زنگ زدم يكم حالشو پرسيدم .. مامان كه طبق معمول مشغول آشپزى و خونه دارى بود ... باباهم كه همش به قرار هاى مشكوك و تلفن هاى ضرورى هميشگى خودش مى رسيد ... هيچ خبر تازه اى نبود .. پورياهم كه سركارش بود ... يكم واسه مامان اتفاقايى كه تو اين يه هفته رخ داد را تعريف كردم و سپس تلفن را قطع كردم .. با كلافگى وسط هال ايستادمو كف دستامو محكم بهم كوبيدم و با صداى بلند فرياد زدم ...

_ بيدار شيد

اما كسى به روى خودش نياورد .. سريع يه ليوان آب برداشتمو به طرف اتاقم رفتم ... از همه بيشتر از اينكه پندار خوابيده عصابم خورده و بهش حسوديم ميشه .. وارد اتاق شدم .. عين يه بچه گربه خوابيده بود رو تخت و مشغول خور و پف بود .. مثل اينكه خواب خيلى بهش چسبيده و داره حسابى لذت ميبره .. اما من براش كوفتش ميكنم ...

بالاى سرش رفتمو يكم نگاهش كردم ... انقدر غرق در خواب بود كه اصلا متوجه ى ورود من به اتاق هم نشد ... بيچاره ... كمى رو چهره اش نگاهمو ثابت نگهداشتم و سپس ليوان آب توى دستمو با يه حركت خالى كردم روى سرش ... پندار سه متر پريد هوا و با چشماى گشاد شده به اطرافش نگاه مى كرد .. خيلى چهره اش ديدنى شده بود ... ديگه نتونستم جلوى خودمو بگيرم و زدم زيرخنده .. حالا نخند كى بخند ... پندار كه تازه متوجه ى من شده بود با عصبانيت داد زد :

_پندار_ مريضى ؟!

همچنان كه در حال خنده بودم بهش نگاه مى كردم و قهقه ميزدم .. همين براش از 100 تا فوش آب دار هم بد تر بود .. پندار زيرلب با عصبانيت چيزى زمزمه كرد و بى توجه به من سرجاش دراز كشيدو پتو رو هم كشيد روش و پشت به من خوابيد ... اما باز كافى نبود .. بايد بيدارش كنم ... به طرف ميزتوالت اتاق رفتمو يه تسبيح از لاى جا نماز پندار برداشتم و دوباره به تخت برگشتم ... سر تسبيح رو در دست گرفتم و نخش را تو گوش پندار كردم كه باعث شد قلقلكش بياد .. لاى چشماشو به زور باز كرد و دستمو پس زد و يه ور خوابيد به طورى كه يه گوشش روى بالشت بيفته و با دست ديگه اش هم خودش اون يكى گوشش را گرفت .... اه چقدر مقاومت ميكنه ... تسبيح و توى دماغش بردم كه دوباره قلقلك شد ... با عصبانيت چشماشو باز كرد و تسبيح و از دستم قاپيد و دوباره گرفت خوابيد ... اما من به اين آسونى ها دست بردار نبودم .. از اتاق خارج شدم و به طرف آشپزخونه راه افتادم ... پندار كه پيش خودش فكر كرده بود بيخيالش شدم و دارم ميرم با خيال راحت چشماشو روى هم گذاشت و نفسى از روى آسودگى كشيد .. اما اينطور نبود ... از آشپزخونه يه مايتابه و يه كف گير برداشتمو دوباره به طرف اتاق رفتم ... در اتاقو به آرامى باز كردم كه پندار متوجه ى حضورم نشه ... روى پنجه ى پاهام راه رفتم تا صداى پاهامو نشنوه .. آروم آروم خودمو به بالاى سرش رسوندم ... كاش مى شد با همين مايتابه بزنم تو صورتش ديگه نخوابه ... اما خب اونوقت بعدش بايد فاتحه ى خودمو ميخوندم .. پس بيخيال شدم .. مايتابه رو بالا بردم و كف گير را توى دستم فشردم و محكم كوبيدمش به مايتابه.. چنان صدايى توليد شد كه خودمم ترسيدم .. پندار با حالت عجيبى از خواب پريد و با ترس به اينور و انورش نگاه مى كرد .. مثل آدمايى شده بود كه جن ديدن ...

دوباره زدم زيرخنده .. پندار با ديدن من از تخت بلند شد و همچنان كه مشغول فوش دادن بهم بود از روى زمين يه لنگه كفش برداشت و دنبالم كرد ... من فقط جيغ مى زدم و مي دويدم ... وحشى شده بود .. اما تقصير خودمه خودم باعثش شدم .. اگه كتك هم بخورم حقمه ... دوان دوان به سمت در اتاق رفتم تا بتونم از دست پندار فراركنم اما بى فايده بودو پندار زودتر از من به در رسيد و جلوى راه منو سد كرد ... با ديدن پندار جلوى در همچنان كه جيغ مى كشيدم مسيرم را كج كردمو به سمت كاناپه ى اتاق دويدم .. متوجه ى صداى تيكى از دراتاق شدم ... پندار درو قفل كرده بود تا نتونم فرار كنم و كليدم انداخت توى جيبش ... ديگه كارد ميخوردم خونم در نميامد ... از اين بدتر نمى شد ... پندار به سمت كاناپه حجوم آورد ...بايه حركت خودمو رسوندم به دسته ى كاناپه و از اون بالا پريدم اونور اتاق ... اما پندار بيخيال نشد و دوباره دنبالم دويد ... روى تخت ايستادم و چند بار روى تشك فنرى بالاو پايين پريدم و دوباره پريدم پايين ... پندار هم دقيقاً عين كار هاى منو تكرار مى كرد ... ديگه به نفس نفس افتاده بودم ... رفتم بالاى ميز ايستادم كه پندارهم امد بالا ... ديگه فرار دير شده بود چون تو اين فاصله مچ دستو گرفت ... خيلى ترسيده بودم و سعى داشتم مچ دستمو از دستش جداكنم اما بى فايده بود .. قدرتش چندبرابر شده بود ... ميتونستم جاى انگشت هاى دستشو روى مچم احساس كنم .. با اون يكى دستم ضربه ى محكمى به سينه اش وارد كردم تا دستمو ول كنه .. اما ول نكرد ... امدم ضربه ى دوم را بزنم كه احساس كردم زير پاهامون خالى شد و هردو باهام افتاديم روى زمين ... البته فقط پندار بود كه روى زمين افتاد ... و من روى سينه ى مردونه ى پندار فرود امدم و جام خيلى امن بود ... بدنم كامل روى بدنش قرار گرفته بود .. حس عجيبى بهم دست داد حرارت و داغى تنش داشت ديونه ام مى كرد ... ميتونستم به خوبى حركت خون توى رگ هاشو حس كنم .. كمى مكث كردم و متعجب به ميزنگاه كردم كه به دليل فشار زياد بهش يكى از پايه هاش شكسته بود ... واسه همينم ما افتاديم روى زمين .. زمان برام متوقف شده بود .. دوست نداشتم كه از آغوش پندار بيام بيرون ...همينطور كه تو آغوشش خوابيده بودم يك دفعه برقاى اتاق قطع شد .. اين ديگه آخرش بود .. پندار دستاشو دوركمرم بردو حلقه زد و محكم منو به خودش فشرد ... از اين كارش حسابى تعجب كردم .. رفتاراش عجيب بود..

با عصبانيت و به زور متوسل شدم و خودمو ازش جدا كردم كه در همان حال صداى در اتاق بلند شد ...

هردو به طرف در برگشتيم و همزمان گفتيم :

_كيه ؟!

romangram.com | @romangram_com