#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_211
به طرف پندار رفتمو روبه پسرك برگشتم و ازش تشكر كردم
_پسرك_ بازم به ما سر بزنيد .
نگاهمو به طرف پندار كشيدم .. نميدونم چرا اما دوست داشتم اذيتش كنم ... باخنده ى شيرينى درجواب پسرك گفتم :
_حتما!
اين حرفم پندارو داغون كرد .. پندار دستمو گرفتو بدون خداحافظى منو از مغازه ى پسرجوان برد بيرون و به سمت بچه ها كه اونور خيابان منتظر ما ايستاده بودن كشيد .. منم چون حوصله ى دعوا و جروبحث نداشتم هيچى نگفتم ...
با بچه ها وارد ساحل شديم و به سمت دريا رفتيم .. آرتان جلوتر از ما رفته بود تا يه سرى كارا رو روبه رو كنه .. برامون يه قايق اجاره كرده بود و يه بيليط قواصى واسه ى هركدومون گرفته بود ...
خيلى ذوق كردم ... من عاشق قواصى بودم ... هميشه دوست داشتم قواص بشم .. اما خب ناگفته نماند كه يكمم ميترسيدم
لباساى مخصوص قواصى رو تنمون كرديم و اماده ى رفتن به وسط اقيانوس شديم ... تو آينه به خودم نگاهى انداختم تو اين لباسا خيلى شبيه اردك شده بودم ... از همه نظر شبيه اردك بودم ... سوار قايق شديم و به سمت دريا راه افتاديم .. تقريبا وسط هاى دريا بوديم كه قايق ايستاد و يكى از قواص ها گفت .. به مكانى رسيديم كه قابل قواصى هستش و موجودات گوشت خوار در اين مكان نميان .. دوتا قواص ماحر دنبالمون بودن تا ازمون محافظت كنن و اگر خدايى نكرده اتفاقى برامون افتاد ..بهمون كمك كنن !
يه زن و يه مرد ... اول از همه استفاده ى صحيح از ماسك اكسيژن را بهمون آموزش دادند و وقتى كامل متوجه شديم .. گفتند كه ديگه اماده ى رفتن به درياهستيم ... با خونسردى و هيجان از سرجام بلند شدم و لب قايق ايستادم اول از همه نوبت من بود كه بپرم ... همش پاهام ليز ميخورد و به سختى ميتونستم كنترل و تعادل خودمو لب قايق حفظ كنم ...پندار هم كه همش استرس منو داشت كه يه وقت نيفتم توى آب .. آخ نميدونم اين رفتاراش و حساسيت هاش روى من يعنى چى ... به شمارش قواص به خودم امدم
_قواص_اماده باش .. يك .. دو ...سه
به شماره ى سه كه رسيد منو هل داد تو آب و خودشم پشت سرم پريد داخل آب .. هيچوقت فكر نمى كردم كه توى اقيانوس انقدر زيبا باشه .. ماهى هاى رنگا رنگ به سايزها و اندازه هاى مختلفت اطرافم مشغول شنا بودن .. زيرپاهام ..كف آب پر بود از جلبك و صدف هاى دريايى و انواع خرچنگ ها ... حسابى محو تماشاى اطرافم بودم كه حس كردم يه چيزى منو كشيد طرف خودش
متعجب به طرفش برگشتم كه ناگهان با ديدن .. چهره ى همان قواص آروم شدم ... منو به طرف صخره هايى كه گوشه ى دريا بودن كشوند و ازم خواست كه يكى از اين صخره هارو سفت بگيرم كه خودش بره و به بقيه كمك كنه بيان زير آب... منم دقيقا همون كارو انجام دادم ... به بالا سرم نگاه كردم ... چيزى تو مايه هاى 10 مترى امده بوديم زيرآب ... و من اصلا نمى ترسيدم .. اونقدراهم كه فكرشو مى كردم ترسناك نبود ... كمى منتظرموندم كه قواص با ترانه و مهديس و زيبا دوباره به طرف من برگشت و ما رو به طرف خودش هدايت كرد و انواع ماهى ها و ستاره هاى دريايى رو از نزديك بهمون نشون داد ... چند ساعتى مى شد كه تو دريا در حال شنا كردن بوديم اما هيچ خسته نشديم ...
محيط زيباى آب اصلا خسته كننده نبود
بالاخره وقتمون تموم شد و به كمك قواص ها به قايق برگشتيم ... خيلى بهم خوش گذشت و دوست داشتم يه بار ديگه هم برم زير آب .. اما نمى شد .. چون وقتمون به پايان رسيده بود.
به ساحل كه رسيديم .. لباساى قواصى رو در اورديم و دوباره لباس هاى خودمونو پوشيديم و سوار برماشين عمودنييل به سمت خونه راه افتاديم ... توراه كه بوديم از برج زيبا و معروف ايفل ديدن كرديم و سپس به راه خود ادامه داديم ... اول از همه زيبا را درخونه اش رسونديم و سپس به سمت خونه ى خود رفتيم ...
romangram.com | @romangram_com