#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_210


_ولى من ميخوامش پندار

_پندار_ خب يه پيرهن ديگه انتخاب كن

مثل بچه ها پامو روى زمين كوبيدم و با كلافگى گفتم :

_نه .. من همين پيرهنو ميخوام !

پندار كه ديگه از رفتار من كفرى شده بود چند قدم به طرفم امد و با صداى بلندى گفت :

_پندار_ عزيزم همين الآن برو اين لباسو از تنت در بيار تا خودم اين كارو نكردم !

مثل اينكه ديگه حسابى خونش به جوش امده ... اى پسره ى حسود .. وايسا دارم برات با صحرا در ميوفتى ... رومو از پندار گرفتم و به طرف اون پسره رفتم و دستمو گذاشتم روى ويترين مغازه اش و خودمم نيم خيز شدم روى ويترين .. به اندازه اى كه چاك سينه هام از اون لباس بزنه بيرون و مشخص بشه ... لبخند مصنوعى زدم و به پسرك گفتم :

_ اين آقا پندار ماكه از اين لباس من خوشش نيومد .. نظرشما چيه ؟؟ بهم مياد ؟!

و پشت بندش بلند و مستانه خنديدم .. پسره هم گل از گلش شكوفت و با خنده و كلى ذوق درحالى صداشو نازك مى كرد گفت :

_ بله .. بله ... البته .. اين لباس برازنده ى شماست خانوم .. واقعاً زيبا شديد

پندار كه ديگه كارد ميخورد خونش در نميومد ... با عصبانيت نفسشو بيرون داد و به طرف من امد و مچ دستمو گرفت و منو به دنبال خودش به طرف اتاق كشاند ... نميتونستم خودمو كنترل كنم و ناخوداگاه به دنبالش كشيده مى شدم ... لامصب زورش خيلى زياد بود ...

وارد اتاق كه شديم درو محكم بهم كوبيد ... خيلى ترسيده بودم هرلحظه منتظر بودم صورتم از جاى سيلى اش كج شود ... اما بازم سعى داشتم خونسردى خودمو حفظ كنم ...

اتاق يك متر بيشتر نبود و يه نفر به سختى توش جا مى شد .. ديگه چه برسه به دو نفر .. جا خيلى تنگ بود براى همين ناخوداگاه همش بدنم به بدنش ماليده مى شد ... يكم نگاهش كردم .. خون چشماشو فراگرفته بود .. نميدونستم ميخواد چيكاركنه .. اما انتظار هركارى روهم ازش داشتم ... يكم مكث كرد و سريع دستشو به طرف پيرهن توى تنم برد و بايه اشاره از تنم كشيدش بيرون .. حسابى جا خوردم .. فقط بايه سوتين روبه روش ايستاده بودن ... از خجالت گون هام سرخ شد .. پندار بى توجه بهم داد زد :

_پندار_ سريع لباساى خودتو بپوش و بيا بيرون

و از اتاق خارج شد .. انقدر ازش ترسيده بودم كه ناخوداگاه به حرفش گوش دادم ... وقتى ازاتاق رفتم بيرون ديدم پندار دم در مغازه ايستاده و به چشماش به اتاقى كه من توش بودم نگاه مى كرد و انتظار مى كشيد ... انقدر عصابش خورد شده بود كه با يكى از پاهاش تند تند به زمين ضربه مى زد تا يكم آروم شود ... بفرما.. يه روزم كه اين آدم بود من اينجورى دستشويى كردم تو عصابش !

romangram.com | @romangram_com