#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_209
صداى پندار پشت تلفن بلندشد ... ترانه و مهديس و زيبا متعجب به سمت من برگشتن و در حالى كه سعى داشتند گوشاى خود را تيز كنند تا از مكالمه ى بين منو پندار باخبرشوند به من نگاه مى كردند ... لحن پندار با هميشه فرق مى كرد .. مهربون بود ... انگار كه از موضوعى خوشحال باشه خيلى محترمانه بهم گفت كه ميان دنبالمون تا بريم دريا و يكم با قايق بگرديم ... منم خيلى مشتاقانه درخواستشو پذيرفتم ... تلفنمو قطع كردم و جريان و براى اوناى ديگه هم گفتم .. هرسه تاشون سراسيمه بلندشدند و به سمت آينه حجوم بردند كه آماده بشن ...
كمتر از چند دقيقه نگذشت كه صداى بوق ماشينى دم در بلندشد ... فهميدم كه پندار اينا امدن .. پله هارو دوتايكى گذرونديم تا دم در رسيديم ... درست حدث مى زدم پندار بود كه سوارماشين عمودنييل شده بود انتظارمارا مى كشيد ... با لبخند به طرف ماشين رفتيم و سوار شديم ....
سلام كردم و پندارهم با مهربانى جواب سلامم و داد ... نميدونم اين چشه .. اين بشر خيلى عجيب و غريب بود يه روز خوب بود .. يه روز بد .... و خوش بختانه امروز از همون روزا بودش كه خيلى گل و مهربون بود ...
از ماشين پياده شديم ... صداى مرغ هاى ماهى خوار و موج دريا كه با سنگ هاى ساحل برخورد مى كرد حتى از اين فاصله ى دور هم به گوش مى رسيد .. به لبخند به طرف پندار برگشتمو دستامو زير بغلم پنهان كردم ... بهار بود براى همين هوا آنچنان سرد نبود .... همينطور كه داشتيم تو پياده رو به سمت دريا قدم مى زديم .. چشمم به مغازه اى افتاد كه پشت شيشه ى او پيراهن سفيد زيبايى بود ... ناخواسته چشمم روى اون پيرهن ثابت ماند ...
پندار كه متوجه ى خيره ماندن من به اون پيرهن شد لبخند مهربانى زد و با لحن مهربانترى گفت :
_پندار_ ازش خوشت امده ؟!
به خودم امدم ... به سمتش برگشتم .. خواستم جوابشو بدم .. اما وقت نشد و پندار دست منو گرفت و به طرف آن مغازه كشيد .. وارد مغازه شديم .. پسر جوانى جلو امد و به فارسى سلام كرد ... مثل اينكه فارسى بلد بود و فهميده بود كه ماهم ايرانى هستيم ... لبخندى زدم و جواب سلامشو دادم ... اما پندار خيلى خشك و خشن سلام كرد و از پسرك خواست تا آن پيراهن سفيد پشت شيشه ى مغازه را براى ما بياورد ... پسرك اول نگاهى به هيكل من انداخت و بعد از كمى برانداز كردن من .. از سرهمان پيرهن سفيد برايم اورد و به طرفم گرفت
_پسر_ اين سايز خودتونه خانوم !
متعجب دستمو به طرف اون پسر دراز كردم تا پيرهنو ازش بگيرم و در عوض فقط لبخند زدم ... اما همين كافى بود پندار اخم هايش را درهم كشيد و با عصبانيت زودتر از من پيرهنو از دست پسرك كشيد و به طرف من گرفت و بالحن عصبانى گفت :
_پندار_ برو بپوشش
بى توجه پيرهنو گرفتم و به سمت اتاقك كوچكى كه داخل مغازه بود رفتم تا لباسو بپوشم ... حسابى از اين نوع صحبت كردن پندار و رفتارش متعجب شدم .. يعنى روى من حساسه و غيرت نشون ميده .. اين كاراش چه معنايى داره ... شايدم فقط بخاطر آبروى خودشه كه اين رفتارا رو از خودش نشون ميده ...
لباسو پوشيدم و توى آينه ى روبه روى خودم به هيكلم خيره شدم ... پيرهن انگار توى تنم دوخته شده بود و خيلى جذب كمر باريكم بود ... رنگ سفيد به صورتم ميومد و خيلى جذاب تر از چيزى كه بودم نشونم ميداد ... دركل خيلى خيلى خوشگل شده بودم ....
با لبخند در اتاقو باز كردمو با همان وضع از اتاق خارج شدم ... پندار با ديدن من اول محو زيبايى ام شد و ناخواسته لبخند زد و خيره خيره نگاهم كرد .. اما بعد به خودش امد و دوباره همان پندار بداخلاق شد و با عصبانيت به ان پسرك لباس فروش زُل زد ... رومو ازش گرفتمو به پسرك نگاه كردم كه با لبخند تحسين آميزى محو هيكل من شده .. مثل اينكه پندار به اون پسره حسودى ميكنه .. دوباره رومو برگردوندم
_خوبه ؟
_پندار_ نه .. زيادى تنگه برو درش بيار !
romangram.com | @romangram_com