#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_208
نفس عميقى كشيدمو گفتم :
_سلام عمو ، منم صحرا
عمودنييل به شنيدن صداى من لحنشو عوض كرد و باخوش رويى گفت :
_عمودنييل_سلام عمو جان .. خوبى دخترم ؟؟ جانم عزيزم كارى دارى ؟؟
بادى به گلوم انداختم و بلند حرف زدم تا همه بتونن متوجه ى مكالمه ى مابشن .... پندار همچنان درحالى كه داشت قهوه شو ميخورد به من نگاه مى كرد و سعى داشت بفهمه كه با عمو دنييل چيكاردارم
_مرسى عموجان .. راستش ميخواستم بگم كه امدم پايين كارتون داشتم اما نبوديد .. منم فضولى كردم يه ليوان از تو اتاقتون برداشتم .
پندار با شنيدن اين حرف من كنجكاو تر شد و بيشتر گوشاشو تيز كرد ..
_ همون ليوان دسته داره رو برداشتم ... همون كه بغل تخت تون گذاشته بوديد
_ آره .. آره .. خودشه ..همونى كه مال دندون مصنوعى هاتونه ...
تا اينو حرفو زدم .. پندار سريع قهوه هايى كه توى دهانشو بودو تف كرد بيرون و دوان دوان به سمت دستشويى دويد .. صداى خنده ى من و اون چهار تا ى ديگه بلند شد ... حقش بود .. به قول خودش بچرخ تا بچرخيم ... از عمو دنييل خداحافظى كردمو گوشى رو قطع كردم .. حتى اونم متوجه ى قصد من از برداشتن اون ليوان شد و كلى هم پشت تلفن خنديد ... فنجون ها و ليوان عمو دنييل رو برداشتم و به آشپزخونه رفتم و مشغول شستنشون شدم ...
***
روز ها پشت سرهم ميگذشت و كار ماهم هر روز سخت تر مى شد .. يك هفته بودش كه دانشگاهمون شروع شده بود و من تو اين مدت كم خيلى دوست توى دانشگاه پيدا كرده بودم ... اما جدا از همه با يه دخترى آشنا شده بودم به اسم زيبا ... اون با بقيه فرق مى كرد .. خيلى باهاش راحت بودم و واقعا دختر خوبى بود ... نه تنها من بلكه ترانه و مهديس هم با زيبا دوست شده بودن و باهم رفت و آمد داشتيم ... زيبا اصليتش ايرانى بود ولى به همراه پدر و مادرش امده بودن فرانسه و ساكن پاريس بودن .. اينجور كه خودش ميگفت .. سال ها بودش كه ايران نرفته اند و از اينكه دوستاى ايرانى مثل مارو پيدا كرده خوش حاله .... رفته و امدمون هم تو دانشگاه بهتر شده بود .. با هومن تويه كلاس افتاده بوديم ... اما خدارو شكر اون كارى به كار من نداشت و منم كارى به كار اون نداشتم .. و از اين موضوع خيلى خوش حالم .. فكر كنم بالاخره تونست كه منو فراموش كنه ...
خونه ى زيبا اينا با خونه ى ما همش چند كوچه اختلاف داره ... واسه همين بيشتر وقت ها كه تو خونه تنها بوديم و حوصله ى پندارو سپهرو ارتان را نداشتين .. ميرفتيم پيش زيبا ...
يه روز كه خونه ى زيبا نشسته بوديم و بابچه ها مشغول گپ زدن و چايى خوردن بوديم ... صداى تلفنم بلند شد با ديدن اسم پندار روى صفحه حسابى تعجب كردم ... خيلى كم پيش ميومد كه پندار بخواد بامن تماس بگيره ... هر وقت كه به من زنگ مى زد يا خيلى اظطرارى بود يا مجبور بود جلوى پدر و مادرش تماس بگيره ... اما الآن كه كسى مجبورش نكرده ... فنجون توى دستمو كنار گذاشته ام و سريع گوشيمو از روى ميز قاپيدم و تلفنو جواب دادم
_الو
romangram.com | @romangram_com