#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_207


چشم غروه اى بهش رفتم و بدون اينكه جوابى بدم راهمو كج كردم و به سمت آشپزخونه قدم برداشتم ...

مشغول درست كردن قهوه بودم...

اين درست نبود .. بايد منم حالشو بگيرم تا بفهمه صحرا كيه ... دوباره از آشپزخونه خارج شدم .. همه انقدر غرق فيلم ديدن بودن كه هيچكس متوجه ى من نشد ... سعى مى كردم روى پنجه ى پاهام راه برم كه صدا توليد نشه ... با قدم هاى بلند از خونه خارج شدم و به سمت خونه ى عمو دنييل رفتم ... درخونه اش باز بود .. چند ضربه به در وارد كردم و چندبار صداش كردم

_عمو دنييل .. عمودنيل ..

اما جوابى نشنيدم ... دوباره صداش كردم .. دوباره و دوباره .. اما بى فايده بود ...

فشار كوچكى به در وارد كردم .. در با صداى دلخراشى باز شد ... نماى خونه اش درست مثل طبقه ى بالا بود .... بدون اينكه فضولى كنم و دست به چيزى بزنم .. سريع به سمت اتاق خوابش رفتم ... ميدونستم عمو دنييل بخاطر سن زيادش از دندون مصنوعى استفاده ميكنه و اين درست همون نقشه اى بودش كه من داشتم ... وارد اتاق خوابش شدم ... اتاقش تا چشم كار مى كرد آبى رنگ بود و همه چيز ست آبى بود ...

روى اصلى كنار تختش ليوانى قرارداشت .. همون ليوانى كه شبا هنگام خواب دندون هاى مصنوعيشو توش قرارميداد .... ليوانو برداشتم و بوش كردم ... بوى گندى به مشامم خورد .. سريع بينيمو از ليوان دور كردم .. اووووق ... حالم بهم خورد ... از خونه اش خارج شدم ... و دوباره به آشپزخونه ى خونه ى خودمون بازگشتم ...

تو اين مدت قهوه ها هم آماده شده بود ... سريع قهوه ها را داخل فنجون هاى مخصوص ريختم .. البته به جزء قهوه ى پندار .. قهوه ى اونو ريختم تو همون ليوانى كه براى دندون هاى عمو دنييل بود ! .. بدون اينكه حتى ليوان را بشورم ...

از آشپز خونه خارج شدم و سينى به دست به جمع اونا بازگشتم ... اول از همه به ترانه و مهديس تعارف كردم بعدش هم سپهر و آرتان ... همه ى فنجون هاى توى سينى تموم شد و فقط همون قهوه ى ليوانى باقى موند ... همه با ديدن قهوه توى ليوان حسابى تعجب كردند

_ترانه _ وا صحرا چرا قهوه رو ريختى تو ليوان ؟!

سعى كردم خيلى خونسرد و عادى جوابشو بدم

_ اخه ديگه فنجون نداشتيم .

به طرف پندار رفتم و قهوه ى ليوانى رو بهش تعارف كردم و اونم بدون هيچ مكثى ليوان را برداشت و مشغول خوردن شد .... حالم داشت بهم ميخورد .. انگار اصلا متوجه ى طعم بد قهوه نشده بود ... و همينطور داشت قهوه هاى توى ليوان را ميخورد ...

فكرى به سرم زد .. به سمت تلفن رفتمو تلفنو برداشتم ... عمو دنييل شماره ى موبايل و خونه شو توى حافظه ى تلفن برامون سيو كرده بود كه اگر مشكلى برامون پيش امد باهاش تماس بگيريم ... گوشى بى سيم را برداشتم و دوباره برگشتم سرجام ... و شماره ى موبايل عمو دنييل را گرفتم ... هنوز چندبوق نخورده بود كه صداى عمو دنييل پيچيد تو گوشى

_عمودنييل_ جانم پندار ؟

romangram.com | @romangram_com