#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_206
آب دهنمو قورت دادم
_ عزيزم ..
حرفمو قطع كرد
_پندار_ بايد بگى پندار عزيزم
بغضم لحضه به لحضه داشت بزرگتر مى شد و هرآن ممكن بود بتركه
_پندار عزيزم .. اذت خواهش مى كنم كليداى كمدمو بده
دوباره نگاهم كرد و گفت :
_پندار_ ااااااا .. اصلا به دلم نچسبيد ..
بلند شدم و با فرياد گفتم :
_ همين الآن اون كليدارو بده .. اصلا نميشه باتو با زبون خوش حرف زدا
در همين گيرودار بوديم كه حوله ام شل شد و از تنم باز شد و افتادش زمين ... انگار يه پارچ آب يخ رو سرم خالى كردند ... رنگم شد عين لبو ... چند ثانيه اى تو شوك بودم و سپس سريع دولا شدم روى زمينو حولمو چنگ زدم و پيچيدمش دور خودم ... اما همين چندثانيه براى پندار كافى بود ... وايى خداجون همه جامو ديد ... سريع نگاهش كردم كه هنوزهم خيره به حوله ى توى تنم بود .. آبروم رفت ... امدم دوباره سوالمو ازش بپرسم كه پندار مانع گفتنم شد ... خيلى عصبى از اتاق رفت بيرون و قبل از اينكه كاملا خارج بشه با لحن عجيبى گفت :
_پندار_ كليداتو گذاشتم زير بالشتم
و بدون اينكه بهم حتى فرصت بده كه جوابشو بدم از اتاق خارج شد ...
به طرف تخت رفتمو كليدارو از زير بالشتش برداشتم .. سپس از كمدم يه دست لباس دراوردم و پوشيدمش ... موهامم لخت شلاقى كردم و دور شونه هام ريختم ... سعى كردم با آرايش كردن خودمو مشغول كنم تا به اتفاقى كه الآن افتاد بود فكرنكنم .. چون هربارى كه ياد اون اتفاق مييفتادم .. بيشتر خجالت مى كشيدم ... از اتاق خارج شدم ... پندار پيش بقيه رو كاناپه نشسته بود و مشغول تماشاى تلوزيون بود ... رفتم كنارشون بشينم كه صداى پندار بلند شد :
_پندار_ صحرا جان ميشه لطفا قهوه واسه مون بيارى ؟!
romangram.com | @romangram_com