#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_204


و با عصبانيت دستمو به طرفش داراز كردم

_ كليدا رو بده .

پندار باخنده گفت :

_پندار_ هه .. به ما نميخورى آخه .. يادت رفته ديروز چجورى رفتى رو عصابم ؟! حالاهم نوبت منه خانومى

_پندار من دخترم باتو فرق ميكنم

_پندار_ هيچ فرقى نميكنى ..

_ يعنى دارى ميگى با حوله برم پايين ؟

_پندار_ توكه ديروز جلوشون عربى رقصيدى .. امروزم باحوله برو پيششون اشكالى نداره

هه .. اين هنوز دلش از رقصيدن من پره ... عجب كينه اى هستش اين بشر ... يادشم نميره .. قيافه مو مظلوم كردم و با لحن مهربانى گفتم :

_ پندار ، خواهش مى كنم كليدارو بده

پندار قهقه اى زد و سپس گفت :

_پندار_ يادم نمياد بهت گفته باشم ازم خواهش كنى

_ واااا .. پس چيكاركنم ؟!

كمى مكث كرد و با نيشخند گفت :

_پندار_ زانو بزن !

romangram.com | @romangram_com