#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_201
_پندار_ تو عادت دارى هرجا كه وارد ميشى درو محكم پشت سرت ببندى ؟!
باخنده گفتم :
_بازم دماغت ؟!
سرشو به نشونه ى علامت مثبت چندبار بالا و پايين كرد .. به طرفش رفتم .. دماغش حسابى قرمز شده بود ..
_ حقته .. حتما دروغ گفتى كه دماغت انقدر دراز شده و همش لاى در له ميشه !
پندار درحالى كه از شدت درد يكى از چماشو بسته بود گفت
_پندار_ كى به تو گفته خيلى بانمكى ؟!
جوابشو ندادم و از اتاق انداختمش بيرون و بدون هيچ معطلى درو بستم و به سمت كمدم رفتم تا لباسامو عوض كنم ... يه مانتو با يه مقنعه سرمه اى جدا كردم و پوشيدم و يه آرايش ملايمى هم به چهره ى زد و بى حالم هديه كردم و از اتاق رفتم بيرون ...
اين دفعه در اتاق را با ملايمت و خيلى آروم باز كردم كه دوباره دماغ يكيو نزنم بشكونم ..
اما هيچكس پشت در نبود ...
پله ها رو تند تند پايين رفتم ... همه سر ميز نشسته بودن و داشتند صبحانه ميخوردند ... يه سلام كوچيك كردم و به سمت كترى رفتم و براى خودم چايى ريختم ... سپس مشغول خوردن صبحانه شدم ...
نگاهمو به چهره ى پندار انداختم كه درست روبه روام نشسته بود ... بيچاره دماغش باد كرده بود ...
صداش كه خيلى زياد بود ... حالا دردشو نميدونم ...
با ديدن چهره اش بى اختيار خنده ام گرفت ..دماغش شبيه دماغ هفت كوتوله تو فيلم سفيد برفى شده بود
همه صورتش شده بود دماغ !!!
romangram.com | @romangram_com