#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_197
***
با صداى ملايم پندار بالاى سرم چشم باز كردم ..
_پندار_ صحرا .. صحرا .. بلندشو ديگه يكم ديگه بايد بريم دانشگاه
دلم ميخواست پامو بكوبونم تو دهنش .. انقدر بدم ميومد يكى بياد از خواب بيدارم كنه ... بهش توجه نكردم و چشمامو دوباره روى هم گذاشتم .. دوباره پلكام داشت سنگين مى شد .. كه صداى نحضش مانع شد .
_پندار_ بيدارشو ديگه .. انقدر بچه نباش .. پاشو كوچولو!
اين ديگه بى نهايت گسداخ بود ... با عصبانيت سرجام نشستم و تو چشماش خيره شدم و با همان صداى خوابالوم گفتم :
_ چرا تو فكر مى كنى خيلى بانمكى ؟!
تازه متوجه ضاهرش شدم .. يه پيرهن بنفش كمرنگ بايه شلور كتون بنفش پوشيده بود .. بوى عطر تلخش ديونه كننده بود .. ابروهاشو تميز كرده بود و صورتش هم سه تيغ ... اوووو بميرى تو دختر كم مونده بگى شرتش چه رنگيه ... ببخشيد تو روخدا من يه مدته خيلى بى ادب شدم ...
پندار پوزخندى زد
_پندار_ خب تا با چشمات منو نخوردى من برم پايين
حسابى از اين حرفش خجالت كشيدم و ناخواسته سرخ شدم ... الآن فكر بعد ميكنه راجب من .. اى خدا .. اخه چرا من انقدر سوتى ميدم ..
از تخت بلند شدم و كش و قوصى به بدنم دادم ... بهش نگاه كردم هنوز سرجاش بود ..
_فكر كردم گفتى ميرى پايين ؟
جوابى نداد وهمينطور نگاهم مى كرد ...
دست راست و اوردم بالا و چند بار جلوى چشماش تكونش دادم .. مثل مسخ زده ها به من خيره شده بود ...
romangram.com | @romangram_com