#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_196
ااااااااا ... پس بگو دلش از چى پر بوده .. واسه اينكه من جلوى آرتان و سپهر عربى رقصيدم عصبانى شده .. اى آدم زرنگ .. نكنه اينم چون به بابام قول داده ازم محافظت كنهالان عصبيه ... معلومه كه ايناهمش بهونه است ... چرا درست نمى ياى بگى بهم اهميت ميدى .. آخه چرا ؟!
جوابى بهش ندادم و فقط نگاهش كردم ...
_پندار_ اين بازيه مسخره چى بود كه ترانه انتخاب كرد ؟؟
مثل اينكه فراموش كرديد ما فقط يه همخونه بيشتر نيستيم .. دليلي براى بازى كردن و شوخى باهمديگه نداريم !
من فقط همينطور بهش نگاه مى كردم كه اين كارم باعث مى شد بيشتر عصبانى بشه ... پندار كه متوجه نگاه هاى من به خودش شده بود با لحن بچه گونه اى كه توش كلافگى موج ميزد گفت :
_پندار_ چيه نگاه داره ؟!
بالاخره زبون باز كردم
_ديدن خر صفا داره !
_پندار_ خيلى پرويى به قرآن .. ولى من يه روز اين زبون تو رو كوتاهش مى كنم ...
جوابشو ندادم و به طرف تختخواب رفتم .. زيرمانتوم يه تاپ سفيد پوشيده بودم .. واسه همين بدون ترس و هراسى مانتومو دراوردم و گذاشتمش روى عسلى كنار ميز ...
پندار با پسرايى كه تا به حال ديده بودم فرق داشت .. لختم ميومدم جلوش بهم توجه اى نمى كرد .. و اين اخلاقش بدجورى حرصمو درميورد .
رومو ازش برگردوندم و گفتم :
_پندار در خواب بيند پنبه دانه .. و سريع خوابيدمو پتو رو هم كشيدم روم ...
اونم ديگه چيزى نگفت .. كمى كشيد تا برقاى اتاق خاموش شد .. و پندار هم خوابيد .
ديگه از كنارش خوابيدن ترسى نداشتم .
romangram.com | @romangram_com