#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_195


ترانه كنترل دى وى دى را برداشت و با چندتا بالا پايين كردن آهنگ ها بالاخره .. آهنگ نانسى را پيدا كرد .. منم تو اين موقعيت شالمو از سرم دراوردم و دور كمرم بستم و كلپسمم از موهام در اوردم ... آبشار موهامو باز كردم .. موهاى مشكلى و لختى داشتم كه تا روى گودى كمرم مى رسيد ... همه سراسيمه و منتظر به من خيره شده بودند ... نانسى شروع به خوندن كرد و منم شروه به رقصيدن .... باسنمو با توجه به ريتم موزيك بالا و پايين و گاهى چپ و راست مى كردم ... خيلى تو رقص عربى استاد بودم و ميتونستم با رقصيدنم همه رو محو خودم بكنم ... كه البته درست هم همينطور شده بود همه با لبخند رضايت بخشى با من نگاه مى كردن و لبخند مى زندن البته به جز به پندار كه اخمانش را درهم كشيده بود و با عصبانيت به چشماى من نگاه مى كرد ... اين چشه ؟! چرا داره اينطورى منو نگاه مى كنه .. منكه رقصم مشكلى نداشت ، پس مشكل پندار چى بود ... بى توجه بهش به رقصم ادامه دادم ... سينه هامو تند تند تكون ميدادمو با موهاى بلندم بازى مى كردم ... دستمامو كنار كمر باريكم قرار دادم و همزمان با كمرم چپ و راستشون مى كردم ... خداييش سنگ تموم گذاشته بودن و هيچ عيبى تو رقصيدم نبود .. اما نميدونم چرا پندار داشت اين كارارو مى كرد ... بالا خره آهنگ نانسى تموم شد ...

همه برام شروع كردن به دست زدن .. همين دست زدن بعد از رقص بود كه خستگى رو از تن آدم در ميورد ... يكى از دستامو روى سينه ام گذاشتم و جلوشون به حالت تمسخرآميزى چند بار به ركوع رفتم .

همه با اين حركتم خنديدن .. به جز پندار ... نميدونم كه چى ناراحتش كرده بود .... كه حتى يه دستم واسه ام نزد .... به چشماش خيره شدم .. شده بود دوتا كاسه ى خون ... ياخدا خودت به دادم برس ... پندار با اخمايى درهم كشيده از سر ميز بلند شد و با صداى عصبى و خشنش گفت :

_پندار_ من خسته ام مى رم بخوابم .. شب همه بخير .

نميدونم معنى اين كاراش چى بود .. اما محل بهش ندادمو شالمو دوباره سرم كردم و با خيال راحت نشستم سرميز .

نزديكاى ساعت 12 بود كه بالاخره بلند شديم و به طرف اتاقامون رفتيم تا بخوابيم ... پندار همون اول به بهونه ى خواب ازمون جدا شد و ديگه هم برنگشت ... با بچه ها كلى مسخره بازى كرديم و خنديديم ... اما پندارو هركاريش كرديم نيومد و فقط هر چند دقيقه يه بار سرشو از اتاقش ميورد بيرون و با عصبانيت فرياد مى زد ...

_پندار_ آروم تر ميخوام بخوابم

اما هيچكس به روى خودش نمى يورد و همون آش بود و همون كاسه .

تازه چون فردا كلاس داشتيم رفتيم بخوابيم .. وگرنه كه تا صبح دورهم مينشستيم ... اصلا فكرش رو هم نمى كردم كه فرانسه با اين5 تا انقدر بهم خوش بگذره .. واقعا خوب بود ...

چندتا ضربه ى آروم به در اتاق وارد كردم و رفتم تو

پندار روى تخت دراز كشيده بود و يكى از دستاشو روى پيشونيش گذاشته بود و با دست ديگه اش مشغول اس ام اس بازى با آيفنش بود .. دكمه هاى پيرهنشو تا آخر باز كرده بود كه هيكل عزله ايشو به خوبى نمايش ميداد ... با ديدن من سرجاش نميخيز شد و متعجب بهم نگاه كرد ... هنوزم عصبانيت تو چشماش موج ميزد .. اخه اين يهو چش شد ؟!

پرو ... انگار تا حالا آدم نديده ... يكم تو چشماش زل زدم اما ديدم از رو نميره ... با يكى از دستام محكم به پيشونيم ضربه زدم و با لحن مسخره اى گفتم

_ آخ ... ببخشيد يادم رفت ارث باباتو واسه ات بيارم !

چپ چپ نگاهم كرد و با همان لحن عصبانيش گفت :

_پندار_ چى شد .. بالاخره خانوم خانوما رقصشون تموم شد ؟؟!

romangram.com | @romangram_com