#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_194


بعد از خوردن غذا خواستم از سر سفره بلند بشم كه ترانه مانع شد.

_ترانه_ وايسا صحرا .. من واسه امشب يه بازى فراهم كردم كه انجام بديم .

دوباره برگشتم و نشستم روى صندليم .. ترانه بلند شد و از آشپزخونه رفت بيرون و بعد از مدتى با چندتا كارت توى دستش دوباره برگشت ... نگاه همه به كارت هاى توى دستاى ترانه جلب بود .. نميدونستم چيه اما مطمئن بودم كه به بازى امشب مربوط ميشه .

بالاخره صداى ترانه درامد

ترانه_ من تو اين كارتا اسم چندتا رقص رو نوشتم .. بازى ما اين شكليه .. همه گرد دور تا دور ميز ميشينيم و يه بطرى رو ميذاريم روى ميز و مى چرخونيمش .. بطرى روى هركسى كه ثابت ايستاد اون طرف بايد از بين اين كارت ها يكى روانتخاب كنه و بلندبشه و اون رقص رو براى بقيه اجرا كنه .

ترانه با گفتن اين حرف بطرى اى را روى ميزگذاشت و چرخوند ، بطرى پس از كمى كه دور خودش چرخيد طرف آرتان ثابت ايستاد .. صداى خنده ى همه بلندشد... آرتان به نا اميدى و عصبانيت دستشو به طرف ميز دراز كرد و يه كارت رو از روى ميز برداشت ... همه با اشتياق و كنجكاوى فراوان روى كارتى كه تو دست آرتان بود نيمخيز شدن تا ببينند كه چه رقصى بايد برامون انجام بده .. كه صداى اعتراض آرتان بلندشد :

_آرتان_ اوووو .. چه خبره بابا وايسيد الآن خودم واسه تون ميخونمش

همه با خنده به سرجاى خود برگشتيم

آرتان كارتشو باز كرد و رقصى كه بايد انجام ميدادو بلند خوند ...

_آرتان_ ه‍..هندى !

صداى دست و صوت و جيغ همه بلند شد ... خيلى ذوق داشتم ببينم چجورى ميخواد واسه مون هندى برقصه .. درواقع خودشم از رقصى كه بهش افتاده بود و قرار بود انجام بده حسابى تعجب كرده بود ... خب هندى رقص ساده اى نبود

ترانه با خنده از روى صندليش بلند شد و به طرف پذبرايى رفت و كمى بعد با كنترل دى وى دى برگشت و باخنده گفت :

_ترانه_ آرتان جان .. آماده اى ؟!

آرتان سرشو به نشانه ى علامث مثبت تكون داد و از روى استرس نفس عميقى كشيد ... ترانه دستشو رو يه دكمه فشار داد و آهنگ هندى پخش شد ...

تاحالا تو عمرم انقدر نخنديده بودم كه امروز خنديدم ... آرتان بدنشو با ريتم آهنگ تكون ميداد و مى رقصيد .. صداى خنده هاى ما باعث خجالتش شده بود و گونه هاش سرخ شده بود ... ياد فيلم شعله افتادم .. آميتابى بود واسه خودشا ... همينطور اون مى رقصيد و ما دست مى زديم و ميخنديدم .. تا اينكه بالاخره آهنگ تموم شد .... ترانه براى بار دوم بطرى را چرخوند كه اين دفعه روى مهديس ايستاد ... مهديس حسابى ناراحت شده بود از اين موضوع و با كلافگى دستشو دراز كرد سمت ميزو يه كارت از ميون كارت هاى روى ميز جدا كرد ... چشماشو بست و نفسشو باصدا بيرون داد و زيرلب چيزى زمزمه كرد ... حتى منم داشتم از استرس مى مردم .. ديگه چه برسه به خود مهديس ... معلوم نبود كه چه رقصى بهش ميفته .. تو همين فكر بودم كه مهديس رقصشو اعلام كرد ... قرار بود واسه مون شمالى برقصه .. كه البته تو اين رقص مهارت داشت .. چون هرچى باشه ما خيلى سال بود كه امل زندگى مى كرديم و تو تمام عروسى ها و مهمانى هايى كه دعوت مى شديم ... بيشتر مهلى و شمالى مى رقصيدن ... آهنگ شمالى شروع كرد به پخش شدن .. مشتاقانه به مهديس نگاه مى كردم كه خودشو با آهنگ تكون ميداد و بالا پايين مى كرد و همه ى مارو با رقص زيباى شماليش سرگرم كرده بود ... لاكردار خداى رقص بود ... و بدون هيچ استرس و دلشوره اى مشغول رقصيدن بود .. همه لبخند برلب به مهديس خيره شده بوديم ... ولى من دل تو دلم نبود .. و حسابى مسترب بودم .. يعنى .. يعنى نفربعدى كيه ؟!.. اگه من باشم چى؟! ... اونوقت بايد چجورى برقصم .. اصلا قراره چه رقصى رو براشون انجام بدم ؟! ... اصلا متوجه ى گذر زمان نشدم و به صداى ترانه به خودم امدم ... ترانه : حواست كجاست صحرا .. آماده اى ميخوام بطرى را بچرخونم ... نفسمو با صدا بيرون دادم و سرم را به نشانه ى علامث مثبت تكون دادم ... ترانه بطرى را چرخوند ... همينطور كه بطرى روى ميز دورخودش مى چرخيد من لحظه به لحظه هيجانى تر مى شدم .. ازترس رعشه براندامم افتاد كه ناگهان بطرى سرعتش كم شد و روى من ثابت ماند.. همه ريز ريزخنديدن و همزمان گفتند : يالا يه كاغذ بردار! .... مسترب دستم را به طرف كارت هاى روى ميز كشيدمو يكى از كارت ها را چنگ زدم و از بقيه جداش كردم .... نمى دانستم چه چيزى دارد انتظارم را مى كشد و قرار بود چه بلايى سرم بياد .. اما با همه ى اين ها با كمى مكث كارت را باز كردم كه با ديدن كلمه ى "عربى" دوباره لبخند برلبانم نشست ... من تو رقص عربى مهارت و علاقه ى خواصى داشتم ... نگاهمو از كارت برداشتمو به چهره ى ادماى مقابلم نگاه كردم كه هركدام با كنجكاوى و چشماى درشت شده به من نگاه مى كردند ... با ديدن قيافه هاشون خنده ام گرفت و نتوانستم خودمو كنترل كنم و بلند خنديدم ... وقتى ترانه ازم پرسيد كه قراره چه رقصى را براشون انجام بدم كمى مكث كردمو سپس روى پاهايم ايستادم و با لبخند گفتم : عربى ... دوباره صداى دست و صوت و جيغشون فضاى اتاق را پر كرد ...

romangram.com | @romangram_com