#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_193
_پندار_ نه غذا هاى فسفودى ضرر داره
_پيتزا
_پندار_ عزيزم فسفود نميشه .. يه چيز ديگه انتخاب كن
_پيتزا
_پندار_ اى بابا عجب زبون نفهمى هستى گفتم به جز فسفود !
_پيتزا
ترانه با خنده وارد بحث منو پندار شد و گفت :
_ترانه _ اصلا بيخيال رستوران شيد ... بيايد بريم خونه خودم يه چيز درست مى كنم مى خوريم ..
آرتان هم بدون هيچ مخالفتى به راننده تاكسى به زبان فرانسه ادرس خونه رو داد و به سمت خونه رفتيم .
وارد خونه كه شديم مسقيم و به طرف اتاقم رفتم و لباسامو عوض كردم و دوباره برگشتم پايين ... ترانه و مهديس تو ى آشپزخونه رفتن و منم پشت سرشون به راه افتادم
_ترانه_ خب بچه ها حالا چى درست كنم ؟!
امدم بگم پيتزا كه مهديس جلوى دهنمو گرفت و گفت :
_مهديس_ نه صحرا تو نظر نده خواهشاً
مثل اينكه اونا هم فهميده بودن كه ميخوام چى بگم ... باصداى بلند زديم زيرخنده .. ترانه به طرف يكى از كابينت ها رفت و يه بسته ماكارانى در اورد و مشغول درست كردن ماكارانى شد .. منم بدون كوچك ترين حرفى به طرف كاهو هاى كنار ضرفشويى رفتمو خوردشون كردم .. و سريع يه سالاد خوشگل و باسليقه باهاشون درست كردم .. مهديس هم تو اين فاصله سفره روآماده كرد و كمتر از يك ساعت غذاى ما اماده شد ... از آشپزخونه بيرون رفتمو اون سه تا رو صداشون كردم و بهشون گفتم بيان غذا بخورن ... اوناهم بدون حرفى به طرف آشپزخونه حركت كردن ...
سر ميز نشستيم .. ترانه غذامونو كشيد .. واقعا عالى بود .. مدتى مى شد كه ماكارانى نخورده بودم
romangram.com | @romangram_com