#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_192
_پندار_ موهاتو مى كنى تو يا خودم بكنم ؟!
حتى نيم نگاهى هم بهش نكردم و همينطور مشغول تماشاى دلفين هابودم
_پندار_ كرى ؟؟
به طرفش برگشتمو چپ چپ نگاهش كردم .. و دوباره رومو ازش گرفتم
_پندار_ چى شد تا چند دقيقه پيش كه داشتى مثل بلبل حرف ميزدى .. نكنه زبونتو گربه خورده ..
با پرويى به طرفش برگشتمو زبونمو دراوردم
_ نخير ... هنوزم دارمش سه متره .. به موقعه اش ازش استفاده مى كنم !
نتونست خودشو كنترل كنه و زد زيرخنده
_ پندار_ خيلى پرويى بخدا !
منم درجوابش فقط لبخند زدم
بعد از باغ وحش .. به چندتا از پارك هاى معروف و تفريح گاه هاى خوب پاريس و در اخر هم به ديدن معروف ترين برج فرانسه ايفل رفتيم .. ديگه حسابى خسته شده بودم و حال و حوصله ى گردش رو نداشتم ... نگاهى به ساعتم انداخت 7 بود ... چند ساعتى مى شد كه همينطور داشتيم تو خيابونا مى گشتيم ..
صداى پندار بلند شد:
_پندار_ بچه ها ديگه گردش كافيه .. موافقيد بريم رستوران شام بخوريم ؟؟
با لبخند گفتم :
_پيتزا
romangram.com | @romangram_com