#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_191


لال شدم و بى اختيار موهامو توى شالم پنهان كردمو شالمم سفت بستم ...

_پندار_ آفرين دخترخوب .. دليل داشت كه بهت گيردادم .. اون پسرا اونور دارن چهارچشمى نگاهت ميكنن !

متعجب به اونور استخر نگاه كردم كه سه چهارتا پسر جوان نشسته بودن و مشغول تماشاى دلفين كه نمي شد گفت مشغول تماشاى من بودند .. ولى چرا اين موضوع براى پندار مهم بود ؟! مگه من براش مهمم .. دوباره اين فكر و خيال هاى الكى به سرم زد .. معلومه كه من براش ارزشى ندارم و فقط براى اينكه به بابا قول داده حواسش بهم هست ... ولى منم بعدم نمياد يكم اذيتش كنم ...

لبخند مصنوعى زدم و رو به پندار گفتم :

_ وايى .. چقدرهم خوشگلن !!

ميخواستم حسادتشو جلب كنم .. ميدونستم يكم رو من حساسه .. پندار با عصبانيت به اون پسرا نگاه كرد و بعدشم به من و با لحن جدى گفت :

_پندار_ تاحالا نديده بودم يه زنى برگرده به شوهرش بگه چقدر اون پسره خوشگله !

دستامو توهم قالب كردم و دوباره لبخند زدم

_ حالا ديدى !

نفسشو با عصبانيت بيرون داد ...

_پندار_صحرا عصاب منو خورد نكن ..

جوابشو ندادم و از قصد شالمو شول كردم و يكم از موهامو گذاشتم بيرون .. اون پسراهم بيشتر به من خيره شدن ... چشماتون دربياد انشالا .. دلم ميخواست بلندبشم دوتا تو صورت هركدومشون بزنم اما مجبور بودم تحمل كنم ...

پندار كه انگار درست رو نقطه ضعفش دست گذاشته بودم .. با صدايى كه از ته چاه درميومد گفت :

_پندار_ صحرا همين حالا موهاتو بكن تو

جوابى ندادم

romangram.com | @romangram_com