#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_198
همينطور كه دستمو تكون ميدادم گفتم ..
_يهو ... از صحرا به احمق .. صداى منو ميشنوى ؟!
به خودش امد و روى پاهاش ايستاد .. وقتى رو به روم وايميستاد قدم تا سينه اش بيشتر نمى رسيد ...
روى پنجه ى پاهام ايستادم تا هم قدش بشم ..
_ پندار حالت خوبه ؟!
_پندار_ آره .. بايد بدباشم ؟!
_آخه يجورى شده بودى
_پندار_ نه خوبم
_اما يه چيزيت بود
_پندار_نبود صحرا گيرنده
_چرابود
با عصبانيت گفت :
_پندار_ باشه بابا بود..حالا ارضا شدى ؟!
و دنبال حرفش خنديد و از اتاق رفت بيرون ..
اين خيلى بى شخصيته .. اخه منظورش از اين حرف زشت چى بود ... وارد دستشويى شدم و چندتا مشت آب يخ به صورتم زدم ... به آينه نگاه كردم و با ديدن چهره ى خودم خنده ام گرفت ... يه پاچه ى شلوارم تادم زانوم بود .. يكى پايين .. بند تاپم رفته بود زير سينه هام و موهامم پخش روى هوا بود ..بيخود نيست اين پندار بد بخت با تعجب بهم نگاه مى كرد ... شبيه موجودات فضايى شده بودم .. خب بايدم تعجب كنه ...
romangram.com | @romangram_com