#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_189
_ترانه _ واااا .. واسه چى ؟!
_ آخه .. هى ميخواستم بهتون بگم اين پندارو نياريم باغ وحشا .. الآن از كجا معلوم بذارن بياد بيرون از باغ وحش ؟!
با گفتن اين حرف من هر چهارنفر تركيدن از خنده .. پندارهم همينطور با دهانى از تعجب بازشده و چشماى عصبى به من نگاه مى كرد . بهش محل ندادم و از كنارش گذشتم و به مسيرم ادامه دادم ...
بعد از قفس خرس ها رسيديم به ببر و پلنگ و شير و گرگ و روباه و ... تقريبا نصف بيشتر حيوانات باغ و حش رو ديده بوديم كه بالاخره به قفس ميمون ها رسيديم ... مهديس با شوق و اشتياق فراوان به طرف قفس ميمون ها دويدو با لبخند بهشون نگاه مى كرد ... بسته پفكى كه خريده بود باز كرد و يه دونه اشو داد به ميمونه ...
_مهديس _ وايى .. من ميمونو از همه ى حيونا بيشتر دوست دارم .. خيلى ناز و بامزه اند ...
حرفشو قطع كردم و با لحن تمسخر آميزى گفتم :
_ بله عزيزم .. ميدونم .. خون خونو ميكشه !
صداى خنده ى همه و جيغ مهديس بلندشد
_مهديس_ وايى صحرا .. ماشالا از زبون كم نيارى ...
باخنده گفتم :
_ تو نگران نباش
بعد از قفس ميمون ها چشمم افتاد به سالن بزرگى كه جمعيت زيادى دورش جمع شده بودن و همه مشتاقانه منتظر بودن برند داخل ... تابلو بزرگى كنار سالن بود كه به فرانسوى نوشته شده بود و من نميتونستم بخونم .. اما كنار نوشته ها عكس مار و تمساح و دلفين و شير داريايى بود كه متوجه شدم اون سالن محل نگهدارى حيوانات دريايى است ... مشتاقانه به سمت پندار برگشتم
_پندار بريم دلفين و مارم ببينيم ؟
پندار نگاهشو از من گرفت و به سالن نگاهى انداخت و درهمان حال گفت :
_پندار_ باشه بريم
romangram.com | @romangram_com