#پسران_مغرور_دختران_شیطون_پارت_187


اووووو .. چه خبره

خدا رحم كرد از قيمه به شدت متنفره كه انقدر ميخوره

والا اگه دوست داشت چيكار مى كرد

خودمم از فكر خودم خنده ام گرفت .

ولى نه خداييش غذام خوشمزه شده بود چون همه يكى دوتا بشقاب پر براى خودشون كشيدن و خوردن ...

به كمك مهديس و ترانه ضرفاى ناهارو جمع كرديم و سپس شستيم .

به اتاقم برگشتم .. تلفنمو چك كردم .. اى وايى مامانم دوباره زنگ زده .. يادم رفت باهاش تماس بگيرم .. سريع گوشيو برداشتمو شماره مامانمو گرفتم كه باخوردن چندبوق جواب داد .. نفسمو با صدا بيرون دادم و بادى به گلوم انداختم

_ سلام مامانى

_مامان_ سلام .. صحرا تو معلوم هست كجايى پاتو گذاشتى اونور مارو به كل يادت رفتا

_ وايى ..مامان اين حرفا چيه خب خسته بودم و يادم رفت تماس بگيرم .. معذرت ميخوام .. حالا اينا ولش كن بابا خوبه ، منو نميبنى خوشى ؟

_مامان_ دختره ى ديونه .. آخه تو كى ميخوايى آدم بشى ؟ امروز صبح هرچى زنگ زدم به گوشيت جواب ندادى بعدشم زنگ زدم پندار گفت خوابى

وااا پس چرا پندار بهم چيزى نگفت ! ... عجب بيشعوريه اين پندار .. نكبت نميگه نگران ميشن

_ اره پندار بهم گفت .. تو راه خيلى خسته شديم واسه همين زياد خوابيدم

_مامان_ آهان .. باشه عزيزم سلام برسون .. راستى رابطه ات با پندار چطوره ؟!

هرچند رابطه ى جالبى نداشتيم اما نبايد حقيقت رو بهش ميگفتم

romangram.com | @romangram_com