#پایان_تلخ_پارت_366


سروش که گناهی نداشت ... چرا شرمنده بود ؟؟ نمی دونستم چطور به حرف بگیرمش ... کلافه از جا بلند شدم و به طرف آشپزخونه رفتم ... دو تا فنجون برداشتم و توش چایی ریختم ... فنجونا رو با قندون برداشتم و از آشپزخونه بیرون رفتم ...

حوصله ی تشریفات نداشتم ... با سروش که این حرفا رو نداشتم ... مگه مهم بود فنجونا رو توی سینی نزاشتم ؟؟ کنارش نشستم و فنجونا و قندون رو گذاشتم روی میز ... نگاهی به نیمرخ غرق در فکرش انداختم و گفتم :

_بزن روشن شی ...

نگاهی به فنجون چایی روی میز انداخت که ازش بخار بلند میشد ... سری به نشونه باشه تکون داد و آروم گفت :

_نمی دونم چطور ازت معذرت بخوام ؟؟

سروش چرا معذرت خواهی می کرد ؟؟ در قندون رو برداشتم و روی میز گذاشتم ... قندی برداشتم و انداختم تو دهنم ... سعی کردم لحنم متعجب باشه :

_معذرت خواهی واسه چی ؟؟

دستی تو موهاش کشید و گفت :

_خودت بهتر می دونی !!

اخم کردم و گفتم :

_اونی که باید معذرت بخواد تو نیستی ...

و فنجون چاییمو به لبم نزدیک کردم ... جرعه ای ازش خوردم که سروش گفت :


romangram.com | @romangram_com