#پایان_تلخ_پارت_365
آروم دستای مردونشو دورم حلقه کرد ... چرا ساکت بود ؟ ازش جدا شدم و دستمو پشت کمرش گذاشتم ... هلش دادم داخل و درو بستم ... متعجب گفتم :
_پس هلیا ؟؟
بدون اینکه نگام کنه گفت :
_موند خونه ...
رفتم سمت آشپزخونه و گفتم :
_چی می خوری برات بیارم ؟؟
کفشاشو در اورد و وارد پذیرایی شد ... با خستگی خودشو پرت کرد روی کاناپه و گفت :
_چیزی نمی خوام ...
اهمیتی به حرفش ندادم و چایی ساز رو به برق زدم ... رفتم سمت سینک و آبو باز کردم ... چند مشت آب به صورتم زدم و شیر آبو بستم ... دستامو تو هوا تکون دادم تا کمی خشک بشن ... لبخند زدم ... خوبیِ خونه ی مجردی همین بود ... کسی نبود غر بزنه توی سینک دست و صورت نشور ... خواستم لبه ی تی شرتمو بالا بیارم و صورتمو باهاش خشک کنم که متوجه شدم لباس تنم نیست ... متعجب به خودم نگاه کردم ... از کی تا حالا عادت کرده بودم بدون لباس بخوابم ؟؟
پوزخندی زدم و دستامو به شلوارکم کشیدم تا کامل خشک بشه ... رفتم سمت چایی ساز که آبش جوش اومده بود ... چایی خشک رو توی قوری مخصوصش ریختم و کمی آب جوش توش ریختم ... گذاشتمش روی چایی ساز و از آشپزخونه بیرون رفتم ... کنار سروش که سرشو به پشتی کاناپه تکیه داده بود و چشماشو بسته بود نشستم ... نگاهی به صورت خسته ش انداختم ... هیچوقت اینقدر گرفته ندیده بودمش ... دستی به رون پاش زدم و گفتم :
_چخبر ؟؟؟
از تکون دستم چشماشو آروم باز کرد و صاف نشست ... نگام کرد و شرمنده نگاهشو ازم گرفت ... آروم گفت :
_هیچی ...
romangram.com | @romangram_com