#پایان_تلخ_پارت_362


*

پیشونیشو بوسیدم و گفتم :

_حالت خوبه ؟؟

مامان با لبخند سری به نشونه مثبت تکون داد و حرفی نزد ... دستمو دور شونش انداختم و با هم به طرف پذیرایی رفتیم ... همین که نشستیم صدای آلارم گوشیم به صدا در اومد ... از جیبم کشیدمش بیرون و با دیدن اسم عسل که روی صفحه چشمک می زد با اخم گوشیو پرت کردم روی میز ...

مامان با لبخند از جا بلند شد و همونطور که به طرف آشپزخونه می رفت گفت :

_چی می خوری برات بیارم ؟؟

دراز کشیدم روی مبل و گفتم :

_یه لیوان آب ...

ازش دلخور بودم ... دلم باهاش صاف نمی شد !! همش به این فکر می کردم که یه دختر بازیم داده و من چقدر ساده بودم که به هیچکدوم از رفتاراش شک نکردم ... و وقتی اعتراف کرد که توی مستی ازم اطلاعات گرفته بدتر عصبیم می کرد ... مگه نمی گفت دوستم داره ؟؟ چرا مسئله به این مهمیو ازم پنهون کرد ؟؟ یعنی بهم اعتماد نداشت ؟؟ و صدایی توی مغزم باعث شد با کلافگی به پیشونیم مشت بکوبم :

_اگه دوستت داشت که بازیت نمی داد ... اون فقط برای رسیدن به هدفش بهت احتیاج داشت و تو چه ساده دل باختی به دختری که به ماهری هر چه تمام تر خرت کرد...

صدای آلارم زنگ قطع شد و دو مرتبه به صدا در اومد ... عصبی گوشیو از روی میز برداشتم و با دیدن اسم عسل خشمگین در گوشیو باز کردم و باتریشو در اوردم ... صداش قطع شد ...

دوباره پرتش کردم روی میز و دراز کشیدم ... مامان از آشپزخونه بیرون اومد ... نشست روی مبل و لیوان آب رو که توی پیش دستی بود روی میز گذاشت ... نگاهمو به سقف دوختم و سوالی رو که ذهنمو بدجور آزار می داد به زبون اوردم :


romangram.com | @romangram_com