#پایان_تلخ_پارت_359
_ولی من خسته شدم ...
اخم کردم و حرفی نزدم ... رفت سمت یخچال کوچیکی که گوشه اتاق بود ، یه پاکت آبمیوه برداشت و اومد سمتم... نشست روی راحتی و نی رو توی پاکت فرو کرد... گرفت سمتم و با لبخند گفت :
_بخور ...
با پشت دستم دستشو پس زدم و گفتم :
_چرا چادر پوشیدی ؟
نی رو داخل دهنش فرو کرد و مشغول خوردن آبمیوه شد... خوب که همه رو خورد و صدای نی رو در اورد با لبخند گفت :
_آخیش ...
ناخودآگاه لبخند زدم که گفت :
_اینجا بیمارستان نیروی انتظامیه باید چادر بپوشم ...
جلوی زبونمو گرفتم که نگم :
_بهت میاد ...
اخمی کردم و نگران گفتم :
_مامانم کجاست ؟؟
romangram.com | @romangram_com