#پایان_تلخ_پارت_358
_ازت خوشم اومده بود ، تصمیم گرفتم بهت کمک کنم تا از اون طریق بتونم بیشتر بهت نزدیک بشم ... اون لحظه به تنها چیزی که فکر نمی کردم این بود که تو اون فرد نفوذی ای باشی که دنبالیشم چون تو هم یه آدم معمولی بودی ، پس نمی شد روی تو ریسک کرد چون محال ممکن بود بشیری به یه تازه وارد اعتماد کنه ... با عرشیا صحبت کردم و گفتم می خوام به امیرحسین کمک کنم ، اون موقع نمی دونستم چرا قبول نکرد تو با خودش همکاری کنی اما بعد فهمیدم بخاطر مونا بود ...
نفس عمیقی کشید و ادامه داد :
_بشیری رو بهم معرفی کرد و گفت یه آزمون برگزار کرده و می خواد نیروی جدید بگیره ... با خودم گفتم با یه تیر دو نشون می زنم ، هم امیرحسینو به خواسته ش رسوندم هم شاید بتونم خودم وارد مجموعش بشم ... شب قبل از اجرای زندت بود که بشیری اومد خونه ما و شخصا عرشیا رو برای تماشای شوی زنده دعوت کرد ... منم که تمام مدت فالگوش وایستاده بودم توجهم به سمت تماس بشیری جلب شد ... نگاهی به سالن انداختم که دیدم عرشیا نیست ، به مکالمش دقت کردم و یه چیزایی شنیدم ... متوجه منظورش نمی شدم اما وقتی اسم تو رو بین مکالمش شنیدم مشکوک شدم ... وقتی قصد رفتن کرد تعقیبش کردم و دیدم که وارد یه ساختمون شد ... پشت سرش رفتم که زنگ یکی از واحدا رو زد ... و وقتی در باز شد از دیدن شخص پشت در واقعا هنگ کردم ...
کنجکاو پریدم وسط حرفش :
_کی بود ؟؟
لبخندی زد و ادامه داد :
_عموت ...
متعجب نگاش کردم که گفت :
_اول نشناختمش ، اما چهرش برام آشنا بود و یادم اومد توی عروسی سروش دیدمش ... فهمیدم که عموته ... نمی دونستم جریان چیه !؟ با فالگوش وایستادن به سختی تونستم بین حرفاشون بفهمم که عموت در قبال تو قراره یه کاری برای بشیری انجام بده ... از اینجا بود که محافظت از تو شروع شد ... همون شب حدود ساعت سه با کلیدی که بهم داده بودی وارد خونت شدم و ردیاب و شنود رو ، روی گوشیت نصب کردم ... فردای همون شب بشیری قضیه اون لباسها رو باهات در میون گذاشت ... خیلی باهوش بود ، فهمیده بود زیر نظره اما نمی دونم از کجا فهمیده بود که من ردیاب و شنود توی گوشیت کار گذاشتم ... خیلی ماهرانه ذهن ما رو به سمت لباسای قاچاقی منحرف کرد ، خب مشکوک بود ... چرا باید ریسک می کرد و لباس قاچاق می کرد ، خودش که بهترین پوشاک رو تولید می کرد ؟؟ این بود که روی محموله لباس دقیق شدیم و وقتی رفتیم سر وقت بار فهمیدیم که رو دست خوردیم و اونا واقعا لباس بودن ... با سهل انگاری ما تونسته بود بار هروئینشو به انبار برسونه ...
لبخندی زد و گفت :
_خسته نشدی ؟؟
مشتاق برای دونستن بقیه ماجرا سرمو به نشونه منفی تکون دادم که گفت :
romangram.com | @romangram_com