#پایان_تلخ_پارت_357

صدای قدمهاش که نزدیکم می شد رو شنیدم ... و بعد صدای چرم راحتی که نشون از نشستنش می داد ... بی مقدمه گفت :

_من یه پلیس مخفی ام ... یک سالی می شد که دنبال آدمی بودیم با نام مستعار کیهان ... هر کاری بگی ازش بر میومد ... از قاچاق انسان گرفته تا مواد ... متاسفانه خیلی حرفه ای عمل می کرد و هیچ جوره قابل شناسایی نبود ... تا اینکه یکی دو تا از افرادشو پیدا کردیم ، خوب افرادشو تعلیم داده بود ... نم پس نمی دادن !! به هر طریقی که بود تونستیم اون آدم رو شناسایی کنیم و اون آدم کسی نبود جز بشیری ... اما متاسفانه هیچ مدرکی برای اثبات جرایمش نداشتیم تا اینکه تصمیم گرفتیم افرادمونو وارد مجموعش کنیم ... اما بازم موفق نشدیم ، بشیری به هر کسی اعتماد نمی کرد ... اطلاعاتشو بدست اوردیم ، و چند هفته بعد بود که متوجه مراوده های کاریش با عرشیا شدم ... خب یه جورایی همکار بودن ...

گلوشو صاف کرد و ادام داد :

_می خواستم خودم به بهونه ی مدل شدن وارد مجموعش بشم اما با عقل جور در نمیومد ، منی که برادرم خودش توی این حرفه س چرا باید برم سراغ غریبه ها ؟! دنبال یه کیس خوب می گشتیم اما پیدا نمی کردیم ... مدام به در بسته می خوردیم ... اولین باری که دیدمت توی نامزدی عرشیا بود ... خب همون موقع ازت خوشم اومد ، حسی که تا به حال به هیچ پسری نداشتم ... اصلا نمی دونم چی شد که برام مهم شدی ...

پوزخندی زدم و حرفشو قطع کردم :

_ولی من می دونم ... می خواستی به هدفت برسی !!!

بی توجه به حرفم ادامه داد :

_من آدمی ام که اگه چیزیو بخوام به دستش میارم و تو یکی از اون چیزایی بودی که باید بدست میوردم ... وقتی از شر مهرداد راحتم کردی بیشتر به دلم نشستی ، حالتت طبیعی نبود می فهمیدم که تو هم مصرف کردی اما حتی یه بارم بهم نگاه بد ننداختی ... اونجا بود که مصمم شدم بدستت بیارم ... شمارتو از مونا گرفتم و به بهونه تشکر بهت نزدیک شدم ... خب شانس باهام یار بود و دفعات بعدی هم جور شد ... تا اینکه بهم گفتی می خوای وارد حرفه مدلینگ بشی ...

عصبی چرخیدم سمتش و گفتم :

_و اونجا بود که تصمیم بگیری سرمو شیره بمالی درسته؟

لبخندی زد و گفت :

_نه ... عجله نکن به اونجا هم می رسیم ...

متعجب نگاش کردم که خندید و گفت :

romangram.com | @romangram_com