#پایان_تلخ_پارت_355

و بعد از زدن این حرف حلقه ی دستاشو دور گردنم محکم کرد ... راه نفسم بسته شد ... حتی نمی تونستم از خودم دفاع کنم ... جیغ مامان بلند شد ... چشمام بسته شد و نفسم داشت قطع می شد که برای یه لحظه راه نفسم باز شد ... باز شدن چشمام همزمان شد با جیغ مامان و دستی که کوبیده شد توی دهنش ... با سرفه به مامان که روی زمین افتاده بود نگاه کردم و بریده بریده گفتم :

_نزنش ... عوضی !!

و باز دستاش دور گلوم حلقه شد ... چشمام تار شد و صداها گنگ ... اما لحظه ی آخر در اتاقو که با شدت باز شد رو دیدم و دختری که از بین جمعیت خودشو بهم رسوند ... صورتش رو تار می دیدم اما به خوبی فهمیدم داره اشک می ریزه ... لبهاش که با التماس تکون می خوردن رو می دیدم اما صدایی نمی شنیدم ... و من به این فکر کردم که بالاخره فهمیدم اون شخص کیه ...

*

با سوزش دستم پلکم لرزید ... چشمامو آروم باز کردم و چند بار پلک زدم تا به نور عادت کنم ... نگاهی به اطرافم انداختم ... یه اتاق سفید خالی و منی که سرم به دست روی تخت خوابیده بودم ... چند دقیقه طول کشید تا بفهمم چرا اینجام ...

در باز شد و قامت چادری دختری نمایان شد ... لبخندی که می خواست روی لبم بشینه رو مهار کردم ... اون منو بازی داده بود !! سرمو طرف مخالفش چرخوندم ... صدای بسته شدن درو شنیدم و قدماش که بهم نزدیک می شد ... دستش روی موهام نشست و آروم گفت :

_حالت خوبه ؟

سرمو از زیر دستش بیرون کشیدم و بدون اینکه نگاهش کنم با اخم گفتم :

_خوبم ...

نفس عمیقی کشید و روی راحتی کنار تخت نشست ... بعد از کمی سکوت گفت :

_امیرحسین ؟؟

جوابی ندادم ... حتی سرمو نچرخوندم که نگاهش کنم ... آروم گفت :

_می دونم ازم دلخوری ... فقط می تونم بگم منو ببخش!! همش بخاطر امنیت خودت بود ...

romangram.com | @romangram_com