#پایان_تلخ_پارت_354


اتاق توی سکوت فرو رفت ... چشمامو باز کردم و به صورت ملتهب و چشمای خیس مامان نگاه کردم ... نگاهمو ازش گرفتم و عصبی به عمو نگاه کردم و گفتم :

_حرفاتو زدی ... حالا بگو برای چی من اینجام ؟؟

عمو ایستاد و دوباره توی قالب خونسردش فرو رفت و با پوزخند گفت :

_وقتی سپهر مرد یه بار دیگه به دست و پاش افتادم که باهام باشه ، بازم منو نخواست ، بازم منو پس زد ... گفتم شرایطو براش سخت کنم تا راضی بشه ، ریالی از پولمو برای صاف کردن بدهی سپهر خرج نکردم ، حساب سروشو بستم تا نتونه کمک کنه ... ولی نه تنها زهرا رو به دست نیوردم که سروشمم از دست دادم ...

چرخید سمت مامان و با حرص داد زد :

_به خاطر تو پسرمو از دست دادم ... پسری که جونش به جونم بسته بود دیگه نگاهم نمی کرد بزور بهم سلام می کرد ... می فهمی ؟ به خاطر تو ؟؟

مامان توی خودش جمع شد و دستاشو روی گوشاش گذاشت ... عصبی به مردی هیچوقت نتونسته بودم بشناسمش نگاه می کردم ... کم کم نفرت جای عصبانیتمو گرفت ... با فک منقبض گفتم :

_بزار مامانم از اینجا بره ...

چرخید سمتم ... پوزخندی زد و گفت :

_ولش می کنم ... آره ... میزارم بره !!! اما باید مثل من شاهد از دست دادن پسرش باشه بعد ...

نزدیکم شد و دستاشو دور گردنم حلقه کرد ... نگاهم به طرف نگاه ترسیده مامان کشیده شد ... با صدای عمو چشم از مامان گرفتم :

_متاسفانه هنوز دوستش دارم ... نمی تونم ببینم خاری به پاش بره ... اما باید تقاص تموم سالهایی که تو عذاب بودم رو پس بده ... من برای سروش مُردم ... اما نمی تونم کاری کنم زهرا برای تو بمیره ... پس بهتره تو بمیری...


romangram.com | @romangram_com