#پایان_تلخ_پارت_353

_هیچ وقت حسود نبودم ... بهش افتخار می کردم !! اما همه چیز یهو عوض شد ... داشتم می رفتم بیرون ، همین که درو باز کردم با یه جفت چشم مشکی رو به رو شدم ... همون موقع دلمو باختم به دختر خجالتی ای که با چادر گل دار رو به روم ایستاده بود و کاسه ی سمنو رو به طرفم گرفته بود ...

صدای گرفته مامان بلند شد :

_بسه سهراب ...

نگاش کردم ... تموم صورتش از اشک خیس بود ... با درد نگاهمو ازش گرفتم ... عمو ادامه داد :

_گذشت تا اینکه پاش به خونمون باز شد و من دلخوش بودم به دید زدنای یواشکیش ... بیست و دو سالم بود که زمزمه ی ازدواجم به گوش رسید ... دست و پامو گم کرده بودم که چطور به مادرم بگم دلمو باختم به دختر همسایه ... از خونه زدم بیرون تا بهتر فکر کنم ، هنوز چند قدم از خونه دور نشده بودم که با دیدن صحنه ی روبروم خشک شدم ... عشق خجالتی من داشت از خلوت کوچه استفاده می کرد و به برادرم نامه می داد ...

با مکث عمو هق هق مامان توی اتاق پیچید ... عمو ته سیگارشو زیر کفشش له کرد وگفت :

_با دیدن ب.و.س.ه ای که سپهر روی گونه ش نشوند تموم تنم آتیش گرفت ... می خواستم برم جلو و بهش بگم که زهرا مال منه ... اما نتونستم ... سپهر بردارم بود ... نمی دونم چقدر همونجا موندم فقط با دور شدن سپهر به خودم اومدم ، رفتم نزدیک ... زهرا داشت می رفت سمت خونه شون ... صداش زدم ... برگشت و با خجالت بهم سلام کرد ... فقط تونستم بگم دوستش داری؟؟ متعجب نگام کرد که داد زدم ، میگم دوستش داری ؟؟ با ترس سرشو تکون داد و من روی زانوهام افتادم ... دختری که بهش دلباخته بودم دلباخته ی برادری شده بود که عاشق سینه چاک کم نداشت ...

عمو دستشو بین موهاش فرو کرد و کنار دیوار نشست ... با درد گفت :

_التماسش کردم ، به پاش افتادم که با من باشه ... بهش گفتم زندگیشو براش بهشت می کنم گریه کرد و گفت من سپهرو دوست دارم ... نتونستم به دستش بیارم ، به زور مادرم با دختر همکار پدرم ازدواج کردم ، ثنا خوب بود ... اما نمی تونست عشقی که زهرا بهم می داد رو بهم بده ... فقط پسری برام به دنیا اورد که شد تموم دلخوشی هام ... دختر مورد علاقم با برادری ازدواج کرد که هیچوقت نفهمید دردم چیه ... هیچکس جز خدا و خودم و زهرا از این عشق خبر نداشت ...

سرشو چرخوند سمت مامان و با بغض گفت :

_هیچوقت فراموشت نکردم ... حتی همین الانشم دوست دارم ... وقتی امیرحسینو حامله شدی دیوونه شدم ... تو پسر سپهرو توی شکمت داشتی ، حسرت داشتن بچه ای از تو که آرزوم بود پدرش من باشم به دلم موند ...

سرم داشت منفجر می شد ... تحمل شنیدن ابراز علاقه ی مردی به جز پدرم به مادرم برام گرون تموم شده بود ... چشمامو بستم و داد زدم :

_بسه ...

romangram.com | @romangram_com